گفتوگو با خانواده شهیدی که حتی در لحظه شهادت هم به فکر آرامش مردم بود + عکس و فیلم
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، جمعی از دبیران خبرگزاری رسا جهت گفتوگو با خانواده شهید اسدی از شهدای امنیت قم در منزل پدری ایشان حضور یافتند. منزلی که سادگی آن در محله ای که بود گویای همه چیز است. در ادامه مشروح این گفتوگو خواهد آمد.

پدر شهید
پدر شهید در ابتدای این گفتوگوی اختصاصی ابراز داشت: عباس اسدی فرزند این مرز و بوم بود؛ به طوری که در هر کوی و برزن، اخلاق و کردارش زبانزد خاص و عام بود. در تمام طول عمرش، حتی یک بار ندیدم که با کسی تند صحبت کند؛ حتی اگر من با او با لحنی تند سخن میگفتم، او همواره با خوشرویی و روی باز پاسخم میداد. اخلاق او چنان عمیق و نیکو بود که آدم از معاشرت با او لذت میبرد و اکنون که او در میان ما نیست، تنها افسوس میخورم. تمام دوستان، همکاران و اهل محل، میگویند که او اخلاقی ویژه و منحصربهفرد داشت و در تمام زندگیاش جز خدمت به مردم هدفی نداشت.
وی ادامه داد: به دلیل شغلش، مراجعین زیادی به او مراجعه میکردند و همه دوستان و آشنایان تماس میگرفتند و از او تعریف میکردند. او همیشه از نظر قانونی به مردم راهنمایی میکرد و کارها را به درستی پیش میبرد. اهل محل و فامیل از او بسیار راضی بودند. من در تمام عمرم ندیدم که با پدر، مادر، خواهر یا هیچیک از اطرافیان قهر کند یا انتقادی کند. یکی از دلایل پرورش این اخلاق، تربیت او در پایگاه بسیج و مسجد بود. او واقعاً یک بچه ولایی، پشتیبان و سرسخت ولایت فقیه بود.
پدر شهید با توصیه به نسل جوان اظهار داشت: توصیه من به نسل جوان این است که خانوادههای محترم اگر میخواهند فرزندانشان سعادتمند شوند، آنها را با مسجد، پایگاههای بسیج و کانونهای فرهنگی آشنا کنند؛ چرا که این امر بسیار مؤثر است. بچه که در پایگاه بسیج رشد کند، با انقلاب و نظام رشد میکند. ما خودمان از سال ۱۳۵۵ (۱۵ سالگی) مقلد حضرت امام بودیم و از ۱۷ سالگی در انقلاب و مبارزات حضور داشتیم. فرزندانمان نیز در فضای انقلابی، جنگ و جهاد بزرگ شدند.
وی افزود: شهید عباس اسدی از حدود ۱۸ سالگی به من اصرار میکرد که میخواهد در یک ارگان نظامی (ارتش، سپاه یا نیروی انتظامی) خدمت کند و نیروی انتظامی را انتخاب نمود. اگرچه موانع گزینش زیادی وجود داشت، اما او با پشتکار و اصرار برطرف کرد و استخدام شد. هدف او فقط خدمت به نظام بود و این روحیه را از بسیج آموخته بود.
پدر شهید از زندگی گذشته شهید گفته و خاطرنشان کرد: ایشان حدود ۱۰ سال بود در کلانتری ۱۵ خرداد خدمت میکرد. از نظر معنوی نیز بسیار فعال بود؛ شبهای جمعه زیارت عاشورا برقرار میکرد و در مراسم عزا و عزاداری پیشقدم بود. فرمانده ایشان تعریف میکرد که شب حادثه، شیفت ایشان نبود و استراحت بود، اما احساس وظیفه کرد و به کلانتری آمد. فرمانده میگفت شهید اسدی دست به سینهاش زد و گفت: «تا من هستم هیچ غصه نخورید» و با گرفتن بلندگو از دست فرمانده، با توجه به اینکه بچه محل بود و مردم او را میشناختند، به میان جمعیت رفت و با حرفهای دلسوزانه و پدرانه آنها را آرام کرد. او میگفت: «من هم مثل شما معترضم، من هم چهار تا بچه دارم و سفرهام خالی است، اما راه اعتراض این نیست.» مردم تا حدی آرام شده بودند که یک نامرد از پشت با چاقو به او حمله کرد و مظلومانه به شهادت رسید.
وی با ابراز نگرانی از دوستان نا اهل ابراز داشت: من به پدران و مادران جوانان توصیه اکید میکنم که اجازه ندهند فرزندانشان با رفقاى بد و انحرافی ارتباط پیدا کنند. خانوادهها باید با صحبت کردن درباره زمان طاغوت و مقایسه آن با امروز، بچهها را آگاه کنند. ما در زمان طاغوت در روستا بودیم و حتی آب شرب و پل نداشتیم و مردم از بیآبی کوچ میکردند، اما امروز به برکت انقلاب خدمات زیادی رسیده است. جوانان اگر میخواهند سعادتمند شوند، باید به ولایت فقیه بچسبند و از نظام جمهوری اسلامی حمایت کنند تا دعای رهبری شامل حالشان شود.
پدر شهید ادامه داد: خانوادهها بسیار نقش مهمی دارند. متأسفانه در این آشوبها، برخی جوانان فریب خوردند و اکنون در بازداشت هستند. از جوانان عزیز نیز میخواهم که خدای نکرده راه انحراف نروند و اجازه ندهند خون شهدا پایمال شود. این درخت تنومند انقلاب و جمهوری اسلامی به خون شهیدان آبیاری شده است.

مادر شهید
مادر شهید از سجایای اخلاقی شهید گفته و افزود: شهید عباس اسدی دارای اخلاق و رفتاری بسیار نیکو بود و محبت خاصی به اطرافیان داشت. ایشان احترامی ویژه و بینظیر نسبت به والدین قائل بود. به فرزندانش آموزش داده بود که هنگام ورود به خانه، ابتدا دست مرا بوسند و ادای احترام کنند. خود ایشان نیز هرگز مرا با نام «مادر» صدا نمیزد و همیشه با احترام میگفت: «حاج خانم».
وی ادامه داد: از ابتدای ماه رجب، نوعی آشوب و اشتیاق خاصی در دلش افتاده بود؛ انگار منتظر این لحظه بود و میدانست که باید چنین شهادتی داشته باشد. او واقعاً از خدا شهادت را گدایی میکرد، حتی برای آن فرزند خردسال و حتی برای جنینی که در شکم همسرش بود. به همسرش میگفت: «خواهش میکنم به این بچه بگو برای من دعا کند.» او به همه، فارغ از ایرانی یا افغانی بودن، حتی به کسانی که دینداری کمتری داشتند، التماس میکرد که بیایید و برای همدیگر دعا کنیم. همیشه میگفت: «شما اول برای من دعا کنید، بعد من برای شما دعا کنم.»
مادر شهید از شوق فرزندش برای شهادت را مثال زدنی توصیف کرد و افزود: در سه روزی که من دعای امداوود را در مسجد میخواندم و فرزندانم را به اعتکاف برده بودم، ایشان نیز برای فرزندانش خوراکی فرستاده بود و به همسرش گفته بود: «به بچهها بگویید که من نمیتوانم بیایم، اما برای من دعا کنید تا شهید شوم.» او چقدر گدای این شهادت بود.
وی ادامه داد: شب حادثه، با اینکه ساعت کاریاش نبود، اما برای کمک به همکاران رفته بود. به من زنگ زد و پرسید: «حاج خانم کجایی؟» گفتم: «در مسجد محلهمان.» گفت: «خوش به حالت، برای من دعا کن.» گفتم: «کدام را؟ عاقبتبهخیری یا شهادت؟» گفت: «همان آخری را... خیلی سفت بخواه، دیرم نشود.» سپس آمد و همسرش را نزد دکتر برد و بعد به پیش من آمد. من از نماز جماعت برگشته بودم و افطار نکرده بودم. به او نگاه کردم و گفتم: «لابد هنوز افطار نکردهای.» گفت: «نه.» پاشدم تا برایش چای بیاورم، اما دستم را گرفت و گفت: «بشین، میخواهم کمی به تو نگاه کنم.»
مادر شهید ادامه داد: گفتم: «عباس، فکر میکنی این شلوغیها چه میشود؟ یعنی حریف ما و مملکت ما شدهاند؟» او با قاطعیت گفت: «حاج خانم به ایمانت شک میکنی که اینطور میگویی؟ چرا فکر میکنی آنها حریف ما میشوند؟ آنها حریف ما نیستند. درخت انقلاب اینقدر پربار است و از زمان امام حسین (ع) خون به پای آن ریخته شده که خشک نمیشود. در ضمن، الان وقت ظهور است و ما باید آماده شویم. هر جا میروی این را بدان که اگر من شهید شدم، تو فقط پیامرسان باشی و گریه نکن. باید از خانوادهها شروع شود. خانوادهها باید بچههایشان را تربیت کنند. وقتی نماز را از بچهها گرفتند، چادر از دخترهایمان گرفتند و فرهنگ بچهها را به سمت غرب کشیدند، بچهها گمراه شدند. اینها بچههای ما را به سمت خودشان کشیدند. غرب روی جوانان ما کار کرد و آنها را از راه درست آورد.»
وی افزود: او با این حرفهای دلنشین، من و همه را آرام کرد. استرسی که در دل داشتیم از هجوم آشوبگران را با گفتن اینکه «ظهور نزدیک است و ما اینقدر تلاش میکنیم که رهبرمان آسوده باشد»، برطرف نمود.
مادر شهید علایق شخصی شهید را یادآور شده و ابراز داشت: از همان کودکی، وقتی کلاس پنجم را تمام کرد، علاقه داشت هم درس بخواند و هم کار کند. من قالیباف بودم و به او گفتم: «پدر و برادرت کار میکنند تا تو درس بخوانی.» اما او میگفت: «مادر، من درس میخوانم اما دوست دارم کار کنم و دستم در جیب خودم باشد.» حتی وقتی میخواست برود سر کار یا پیش کسی برود، میگفت: «بیا ببرمت پیش او، اگر تو راضی نباشی من نمیروم.» بعد از مدرسه درس میخواند، سپس سر کار میرفت و درآمدش را جمع میکرد و به من میداد و میگفت: «این را نگه دار برای زمانی که نیاز شد.» وقتی میخواستیم برای حج تمتع ثبتنام کنیم و کمبود پول داشتیم، او پولهایش را داد و کمک کرد. محبت و احترامش از همان کودکی چنین بود.
وی مشکل گشایی از افراد را از ویژگی های شهید دانست و خاطر نشان کرد: رفتار او مردانه بود و اگر کسی مشکل داشت سریع به من اطلاع میداد تا پیگیری کنیم. برایش فرقی نمیکرد فرد ایرانی، افغانی یا پاکستانی باشد؛ میگفت: «چون شیعه امیرالمؤمنین هستیم، باید حال همدیگر را بپرسیم، حتی اهل سنت.» یک روز آمد و گفت همسایه افغان ما که شوهرش تصادف کرده و صاحبکار حاضر به پرداخت هزینه نیست، مشکل دارد. من رفتم خانهشان و دیدم هیچچیز ندارند. عباس پیگیری کرد و صاحبکار را قانع کرد که هزینه درمان و بیمه را بدهد، چون این مهمان مملکت ماست. انقدر مسئولیتپذیر بود که دوست داشت کار کسی را راه بیندازد.
مادر شهید از سبک تربیتی شهید برای فرزندانش گفته و افزود: او فرزندانش را عادت داده بود که صبحها که بیدار میشوند، دور تا دور خانه عکس شهدا را ببینند و به آنها سلام کنند. میگفت: «بابا به شهید ابراهیم هادی و شهید حججی سلام کن، بگو انشاءالله امام زمان بیاید ما هم ببینیمشان.» بچهها را به روضه میبرد و برایشان خوراکی میگذاشت تا سینه بزنند. خودش در مسجد رشد کرده بود و فرزندانش را نیز در مسجد بار آورده بود. همیشه اول و آخر حرفش رهبری بود؛ میگفت: «اگر رهبرمان بگوید سیاه، ما هم میگوییم سیاه.»
وی تربیت فرزندان را مهم دانست و اظهار داشت: توصیه ام این است که واقعاً وقت بگذارید برای بچهها. حتی اگر جوان هستند، باز هم تربیتپذیرند. خواهش من از خانوادهها این است که تلاش خودشان را مثل سالهای قبل ادامه دهند. دشمن میخواهد این مسیر را قطع کند، اما ما باید قویتر شویم. این بچه، بچه من نبود؛ بچه مملکت بود. همه شهدا، چه نظامی و چه غیرنظامی، برای امنیت ما جان دادند. سزاوار نیست که خونشان پایمال شود. باید تقاص خون این بچهها گرفته شود. هر جور که صلاح میدانند (نه اینکه آزاد کنند)، باید برخورد کنند. خودشان را جای ما بگذارند که پنج تا بچه داریم، حالا باید چه کنیم؟ اینها از خودمان بودند، مسلمان بودند و کاری خداپسندانه انجام دادند.
مادر شهید در پایان ابراز داشت: من بچهام را هدیه به رهبر کردم. هر کاری دولت صلاح بداند انجام دهد. از روز اول هم گفتم خدایا بچههایم را طوری قرار بده که فقط خدمتگزار اسلام باشند. حتی امروز صبح سر نماز گفتم: «خدایا این یکی را قبول کردی، اگر بقیه ما هم صلاحیت برای رهبری دارند، جانفشانی میکنیم تا رهبرمان خوشحال باشد و خم به ابروش نیاید.» خدا را شکر میکنیم که شهادت افتخار ما شد.

خواهر شهید
خواهر شهید، برادرش را اهل عمل دانست و ابراز داشت: شهید عباس اسدی نسبت به مسائل پیرامونی خود، اعم از مسائل خانوادگی، دوستان، همسایگان و همچنین مسائل کلان کشوری، هرگز بیتفاوت نبود. برخلاف بسیاری که تنها به حرفزدن اکتفا میکنند، ایشان اهل عمل بود و چنان میدید مشکلی وجود دارد، تلاش میکرد در راستای حل آن گام بردارد.
وی ادامه داد: به عنوان دانشجو و فعال بسیجی در دانشگاه، در فعالیتهای مختلفی نظیر ایام انتخابات، راهپیماییها و اربعین، شاهد حمایتهای همهجانبه ایشان بودم. شهید اسدی تنها با وعدههای حماسی همراه نبود، بلکه واقعاً در این مسیر کمک میکرد. گاهی اوقات برای رفتوآمد و هزینههای مربوط به فعالیتهای فرهنگی و مذهبی، شخصاً وارد عمل میشد. حتی اگر میفهمید هیئت یا موکبی نیاز به بودجه دارد، از جیب شخصی هزینه میکرد تا برنامهها برگزار شود.
خواهر شهید افزود: در زمینه کمک به اطرافیان نیز الگویی بارز بود؛ به عنوان مثال، مادر ایشان تعریف میکردند که در شبهای یلدا یا ماه رمضان، خانوادههای نیازمند را شناسایی کرده و با خرید وسایل و مواد خوراکی، به صورت تکتک به درب منزل آنها میبردند. این کمکها را به نام شهدا و امام زمان(عج) هدیه میدادند و میفرمودند: «دوست ندارم فرزند من در این شب خوراکی بخورد، اما فرزند همسایهام که خانواده شهیدی است و شرایط سختی دارد، گرسنه یا غمگین باشد.»
وی ادامه داد: در مسائل کشوری و اجتماعی نیز همین رویه را داشتند. در ایام انتخابات سال گذشته، با وجود مشغله کاری، تلاش میکرد با آشنایان صحبت کند و آنها را به مشارکت و رای دادن ترغیب نماید. روزی فرمودند: «امروز چند تن از سربازان را متقاعد کردم که رای بدهند، چون جوان هستند و ممکن است اهمیت موضوع را درک نکنند.» در اواخر عمر نیز، تمام تلاش خود را بر محور تحکیم وحدت و همدلی متمرکز کرده بودند که مورد تأکید مقام معظم رهبری بود.
خواهر شهید افزود: این ویژگیها باعث شد ایشان مانند سردار سلیمانی، فتحالقلوب باشند و پس از شهادت، با وجود اینکه اغتشاشات به اوج خود رسیده بود و رسانهها با محدودیت مواجه بودند، شاهد حضور گسترده و بیسابقه مردم از اقشار مختلف در تشییع پیکر ایشان باشیم. دلیل این حضور آن بود که در زمان حیات، برای ایشان فرقی نمیکرد مراجعه چه کسی است، چه شغلی دارد و یا چه گذشتهای دارد؛ تلاش میکرد مشکل همه را در اسرع وقت حل کند. این رفتار موجب شد دلها با انقلاب و نظام گره بخورد و وحدت ملی بیش از پیش تقویت گردد.
وی ادامه داد: نکته قابل تأمل دیگر این است که شهید اسدی با وجود داشتن چهار فرزند و گذران زندگی با سختیها و قسط و قرض، در پرداخت خمس و زکات کوتاهی نمیکرد. ایشان با شیفتهای متعدد کاری، درآمد کسب میکرد و حساب سالانه خود را تسویه مینمود. حتی امسال به ایشان گفته بودند که حسابی ندارید و حتی مستحق دریافت کمک هستید، اما ایشان اصرار داشتند که خمس خود را پرداخت کنند تا در این راه هزینه شود.
خواهر شهید در پایان ابراز داشت: ما هیچ خواستهای نداریم، جز اینکه خون شهیدان باعث هوشیاری و آگاهی مردم و مسئولین شود و همه با وحدت و یکپارچگی، پشت سر رهبری باشند تا به فرموده ایشان، ملت یکپارچه بر هر دشمنی غلبه کنند. امیدواریم طبق فرموده بنیانگذار کبیر انقلاب که «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود»، خون این شهیدان موجب بصیرت افزایی شود و مردم بدانند که دشمنان که نتوانستند در مرزها بر ما غلبه کنند، اکنون وارد کوچهپسکوچههای خودمان شدهاند تا با فریب جوانان، کشور و خاکمان را از ما بگیرند.

فرزند شهید
فرزند شهید در ابتدا با زنده نگه داشتن یاد پدرش ابراز داشت: بالاخره مدتی است که پدرم در ظاهر در میان ما نیست؛ اما ما میدانیم که شهدا زندهاند و نزد پروردگار متعال روزی میخورند.
وی افزود: گاهی اوقات که دلم برای پدرم تنگ میشود، با او درد دل میکنم و احساسم را به او میگویم. مثلاً به او میگویم: «امروز تو نبودی و مامان اذیت شد. خواهش میکنم آرامشی به خواهرم ببخش تا مامان اذیت نشود.» خیلی وقتها است که میخواهم پدرم را ببینم.
فرزند شهید از داغ فراق پدر گفته و افزود: شبهایی، سه یا چهار روز قبل از وقوع آن حادثه، خواب دیدم که پدرم در جایی تنها گیر افتاده بودند و به او سنگ میزدند. اکنون میخواهم چند خطی به اغتشاشگران بگویم: «الان پدر مرا به شهادت رساندید چه چیزی برای شما حاصل شد! دلارهای قلابی.»
وی در پایان افزود: جمله آخرم این است شهیدان ما خون دادند تا خونهایی که پای این انقلاب ریخته شده، هدر نرود. پدر من زنده است و همیشه در سختیها و در همه حال کنار ما هستند. ما نیز باید راه آنها را ادامه دهیم. راه ادامه دادن مسیر پدرم این است که درس بخوانیم، تلاش کنیم و حرف رهبرمان را گوش دهیم تا این کشور همیشه سربلند بماند.