از عمار تا حراف؛ تنزلِ بصیرت به هیاهوی کلمات
عماریبودن، بیش و پیش از آنکه به «گفتن» مربوط باشد، به «چگونه گفتن» و «چهزمان گفتن» بازمیگردد. این همان نسبتِ دقیقِ میان آرمانگرایی و واقعبینی است؛ نسبتی که عمار را از سادهلوحی و انفعال، و در عین حال از بیمحاباگویی و افراط، مصون میداشت.
به گزارش سرویس سیاسی خبرگزاری رسا، در روزگاری که «سخن گفتن» بیش از هر زمان دیگری آسان شده، «سنجیده سخن گفتن» به امری کمیاب بدل گشته است. بازار تحلیل و تفسیر گرم است، اما آنچه کمیاب مینماید، «بصیرتِ مسئولانه» است. در این میان، پدیدهای نگرانکننده رخ نموده است: خلطِ میان «عماریبودن» و «حرافی». گویی هرکه بلندتر و بیشتر سخن گفت، خود را به عمار نزدیکتر پنداشته است؛ حال آنکه این شباهت، بیش از آنکه واقعی باشد، لفظی و سطحی است.
الگوی تاریخی عمار، نه یک «پرگویِ پرادعا»، بلکه «حقیقتسنجی بصیر» در متنِ فتنه بود. او در میانه غبارآلودترین صحنهها، سخن میگفت؛ اما نه هر سخنی و نه در هر زمانی. سخن او برآمده از درکِ عمیقِ واقعیت، وفاداری به معیار، و ملاحظه دقیقِ مصالح بود. عمار میدانست که حقیقت، اگر بیزمان و بیملاحظه عرضه شود، میتواند به ضد خود تبدیل گردد. از اینرو، میان «گفتن» و «نگفتن»، «افشا» و «امساک»، و «تصریح» و «اشاره»، بهدقت تفکیک میکرد.
در نقطه مقابل، «حرافی» محصول نوعی بیقراری فکری و شتابزدگی در موضعسازی است. حراف، پیش از آنکه بفهمد، میگوید؛ و بیش از آنکه حقیقت را کشف کند، آن را تولید میکند. برای او، کلمات نه ابزار کشف حقیقت، بلکه وسیلهای برای دیدهشدن و اثرگذاریِ فوریاند. از همینرو، سخنش غالباً فاقد عمق تحلیلی و بیاعتنا به پیامدهای اجتماعی و سیاسی است. نتیجه چنین رویکردی، نه روشنگری، بلکه غبارافزایی است.
تمایز عمار و حراف را میتوان در سه ساحت بنیادین صورتبندی کرد: نخست، ساحت حقیقت: عمار، خود را با حقیقت میزان میکند؛ حراف، حقیقت را با خود. یکی در پی کشف است، دیگری در پی اثبات.
دوم، ساحت مصلحت: عمار، حقیقت را در ظرف زمان و اقتضائات میدان میفهمد و از افراط در بیان یا تعجیل در داوری پرهیز دارد؛ حراف، بیتوجه به زمینهها و پیامدها، هرچه به ذهنش میرسد بر زبان میآورد.
سوم، ساحت هدایت: عمار، مخاطب را به سوی وضوح و تمییز رهنمون میشود؛ حراف، او را در تلاطم گزارهها و هیجانات رها میکند.
آنچه امروز گاه به نام «روشنگری» عرضه میشود، اگر از این سه ساحت تهی باشد، در حقیقت «حرافیِ ایدئولوژیک» است؛ حرافیای که با واژگان بزرگ، اما محتوایی کممایه، نهتنها به تقویت جبهه حق نمیانجامد، بلکه آن را دچار تشتت و فرسایش میسازد. در چنین فضایی، حتی جریانهای پوچ و کممایه نیز مجال عرضاندام مییابند و خود را در هیاهوی کلمات بازتولید میکنند.
عماریبودن، بیش و پیش از آنکه به «گفتن» مربوط باشد، به «چگونه گفتن» و «چهزمان گفتن» بازمیگردد. این همان نسبتِ دقیقِ میان آرمانگرایی و واقعبینی است؛ نسبتی که عمار را از سادهلوحی و انفعال، و در عین حال از بیمحاباگویی و افراط، مصون میداشت. او نه در دام مصلحتاندیشیِ منفعلانه میافتاد و نه به ورطه حقیقتگوییِ بیحکمت.
اگر قرار است از عمار سخن بگوییم، راه آن نه تکرار نام او، بلکه التزام به «منهج» اوست. در غیر این صورت، فاصله ما با عمار، فاصلهای خواهد بود از جنس فاصله حقیقت تا هیاهو؛ فاصلهای که هرچه کلمات بیشتر شوند، عمیقتر نیز میگردد.
محمدعلی رنجبر
ارسال نظرات