۰۸ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۳:۴۶
کد خبر: ۷۷۵۸۶۱

«فرار از تالار وحدت»

«فرار از تالار وحدت»
فاجعه‌نگاری چهل‌ودومین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، به توصیف مشکلات و بی‌نظمی‌های این مراسم می‌پردازد.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، اولین بار هست که به‌عنوان یک ناشر می‌خواهم در این مراسم حاضر شوم... حدود ساعت ۱۵ می‌رسم به محوطه تالار وحدت، هوا عجیب سرد است و استخوان‌سوز... ضلع روبه‌روی درب ورودی، داربست زده‌اند و با برزنتی نامرتب و کثیف، غرفه‌ای دست‌وپا کرده‌اند، یک سردر هم زده‌اند: امانات... یک طرف کیف و ساک و... را می‌گیرند و طرف دیگر موبایل و سوییچ و تبلت و... را...

دو نفر و تنها دو نفر، با طمأنیه و اسلوموشن مشغول بودند... یک کیسه پلاستیکی را شماره می‌زدند و می‌دادند دستت که هرچه داری بریزی داخلش و تحویل دهی، یک شماره متناظرش هم نزد تو می‌ماند...

بعد از این دو مرحله، نوبت به صف دیگری می‌رسید که باید پرینت دعوت‌نامه و کارت ملی را می‌دادی و کارت دعوت چاپی و مقوایی تحویل می‌گرفتی... صفی طولانی... که وقتی می‌رسیدی به پشت میز، می‌فهمیدی نه سیستمی هست، نه سامانه‌ای، نه حساب‌وکتابی... اصلاً پرینت دعوت‌نامه و کد دعوت و... کشک! فقط از روی کارت ملی، اسم و شماره ملی را دستی و بدخط در دعوت‌نامه می‌نوشتند و تحویلت می‌دادند! یعنی هر کسی که از این‌جا گذر می‌کرد، ناشر بود یا شاطر، نویسنده بود یا فروشنده، مؤلف یا مُفَتّش، صحاف یا علّاف، فرهنگی یا سرهنگی می‌توانست صرفاً با ارائه کارت ملی، کارت دعوت را بگیرد!

تازه بعد از این می‌رسیدی به چهارمین صف، مقابل درب ورودی... صفی طویل که با حرکت کندی پیش می‌رفت، فقط چند نفری مانده بود به ورودی حیاط که درب را بستند! اول فکر کردیم می‌خواهند سرما داخل نشود و آن‌ها که وارد شده‌اند از گیت بگذرند و بعد درب را دوباره باز کنند، اما این وسط لابه‌لای ماجرا یک‌نفر گفت ظرفیت تکمیل!

درب را بستند و دیگر نه کسی پاسخ‌گو بود، نه توضیحی، نه گفت‌وگویی... نه... هرچه جماعت به شیشه در و پنجره‌ها می‌زدند، فریاد می‌کشیدند و...‌فایده‌ای نداشت، تقریباً همه در حال غُرزدن و ناراحتی‌کردن و نقدونظر و گاه فحش و فضیحت بودند... یکی می‌گفت چون جلسه اهالی فرهنگ و اهل قلم هست، این‌گونه است، اگر جلسه اقتصادی بود و قرار بود بانکی‌ها و اقتصادی‌ها و دزدها و اختلاس‌گران جمع شوند، جرأت نداشتند، این‌جوری بی‌ادبی و توهین کنند... یکی تیکه می‌انداخت که می‌خواهند جهان را هم اداره کنند... بعد هم با پوزخند گفت «تمدن نوین اسلامی!» و... البته کسی یادش نبود، قاعده دموکراسی لرزیدن پای خربزه‌‌ای است که خورده‌ای!

رسماً اعصاب ملت را خرد و خمیر کرده بودند، علناً داشت توهین می‌شد... همه دعوت‌نامه دردست، می‌گفتند چندبار پیامک زدید، هشدار داده بودید کسانی دعوت می‌شوند که زودتر عدد مربوطه را ارسال کنند، بعد دعوتنامه فرستادید و باز هم پیامک تأکید و... از این حرف‌ها؛ یعنی چه که ظرفیت تکمیل!

بندگان‌خدا با همه این حرف‌ها قانع هم بودند، می‌گفتند حداقل یک‌نفر بیاید و‌ همین را واضح بگوید و تکلیف‌مان را مشخص کند تا برویم! در پاسخ همه این‌ها طرف فقط آمد و پرده پشت شیشه دودی درب ورودی را هم کشید! صحنه منزجرکننده‌ای بود... تهوع‌آور... بیش از نیم‌ساعت این اوضاع ادامه داشت، خانم‌ها هم از آن‌طرف آواره و مستأصل، جواب نگرفته، آمده بودند سمت برادران، این‌جا هم متحیر و سرگردان... برخی همراه فرزند کوچک خود در آن سرما می‌لرزیدند... سرما هم که استخوان‌سوز و سگ‌کش! هیچ‌کس، هیچ‌کس را هم پیدا نمی‌کردی که دو کلمه حرف بزنی، که توضیحی بدهد، که...! یکی از نیروهای پذیرش -که احتمالاً از اختراع تلفن همراه بی‌خبر بود- آمده بود بیرون که به چادرهای صدور کارت بگوید دیگر کارت صادر نکنند، خودش هم مانده بود بیرون و راهش نمی‌دادند... رسماً جنگلی بود!

دستگاه ناراضی‌سازی مسؤولین با تمام توان و قدرت، در حال بازتولید خشم و نفرت و انزجار بود... خشم و نفرتی که در این بافتار ذهنی نه دولت مستقر که به اصل نظام و منطق حکم‌رانی آن را هدف می‌گرفت... من که کاره‌ای نبودم، داشتم از شرمندگی آب می‌شدم و قلبم به درد آمده بود از ظلمی که به انقلاب روا شده بود...

از روی استیصال رفتم سمت چادر صدور کارت که ببینم اقلاً آن‌ها ارتباطی با مسؤولین امر دارند یا نه، در کمال تعجب دیدم فارغ از دو جهان، هنوز دارند کارت صادر می‌کنند! واقعاً فاجعه‌بار بود... آنارشیسم مدیریتی، اختلال راه‌بردی، سندروم متابولیک کودن‌بودگی مزمن... واقعاً اگر یک مُنگُل را می‌گذاشتی بالای سر این کار، شرایط بهتر از این بود!

در همین حیص‌وبیص آن‌طرف درب باز شد و جمعیت ناامید پراکنده، دوباره برگشتند و هجوم آوردند سمت درب، برگشتم، اما این‌ بار ته صف... رغبتی نداشتم بروم جلو و نوبتم را در صف بگیرم... بگذریم بالاخره وارد ورودی تالار شدیم، چند ردیف قفسه ایستاده که نمی‌شد اسمش را نمایشگاه گذاشت و کتاب‌هایی که بی‌قاعده و نامنظم چیده شده بودند... که تعدادی هم ماکت کتاب بود و نه خود کتاب!

چهل‌ودومین جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، سی‌ودومین جایزه جهانی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران... شوخی که نیست، ارث پدری کسی هم نیست، آبروی کشور و یکی از مهم‌ترین نمادهای فرهنگ این سرزمین است...

در بدو ورود رسماً با یک فاجعه زیست‌محیطی مواجه شدیم... آخر بی‌تدبیری و کارنابلدی تیم پذیرش و پشتیبانی «وزارت ارشاد» یا «خانه کتاب و‌ ادبیات» یا «حفاظت نهاد» یا نمی‌دانم... هر کجای دیگری که این افتضاح را به بار آورده بود...

اگر این کار را به بچه‌های هیأت یک شهرستان داده بودند، به‌مراتب بهتر از این درمی‌آوردند... بدیهیات اولیه عقلی را هم رعایت نکرده بودند و به همین راحتی موجبات نارضایتی و‌ ناراحتی و اعتراض و شِکوه و شکایت جماعت را فراهم آورده بودند...

نمونه کوچکی از آن‌چه امروز در بخش‌های دیگر مدیریتی کشور می‌گذرد... دقیقاً کپی شیوه مدیریت کلان دولت در ناترازی‌ها، تعطیلی‌ها، برق و آب و ارز و... فقط در اندازه‌ای کوچک‌تر!

طبقه هم‌کف تالار که طبیعتاً پر بود، رفتم طبقه بالاتر در بالکن... جمعیت تازه داشت ردیف‌های بالکن طبقه اول را پر می‌کرد و طبقات بالاتر هنوز خالی بود و در این حال جمعیت را در آن سرما معطل نگه داشته بودند! 

وارد یکی از بالکن‌ها شدم، یکی‌دو صندلی خالی بود، نشستم، اما دیدی به جایگاه نداشتم، رییس‌جمهور مشغول صحبت بود... چند دقیقه‌ای نشستم... دیدم بالکن مجاور جای خالی دارد و دید بهتر... رفتم آن‌جا... شاید ده دقیقه، یک‌ربع بیش‌تر نگذشت که سخن‌رانی آقای پزشکیان تمام شد، جمعیت کفی زدند و مجری ناشناسی آمد و دوباره کفی گرفت و تمام! در کمال ناباوری برنامه تمام شده بود، رسماً!... کف کردم!

از این سیرک که خارج شدم، دوباره باید سوره صف را تکرار می‌کردی! یک‌بار برای دادن و این‌بار برای گرفتن!... این وسط هم ماشین‌های مختلف دیپلماتیک و تشریفات و آتش‌نشانی و... به تناوب این صف‌های طولانی را پاره می‌کردند... مدتی گذشت اما تقریباً صف تکانی نمی‌خورد، تا این‌که یک نفر رفت جلو و اعتراض کرد و آمدند جلوی افرادی که خارج از صف می‌آمدند را گرفتند... تازه صف به کندی به حرکت درآمد... یک نفر گفت: «آخه یک کلید کوچک چه خطری دارد که برایش این‌قدر صف بایستم؟! با کلید که نمی‌شود کسی رو کشت!» جوانی که کنارش بود گفت چرا اتفاقاً، فیلم «جان ویک» را ندیده‌ای؟ طرف با یک مداد قتل انجام می‌دهد! احتمالاً دیگری هم در دل می‌گفت روزی در همین کشور با یک کلید جان و روح بسیاری را ستاندند! اما امان از نسیان امت... بالاخره می‌رسیم به محل امانات... جماعتی آشفته، پریشان و رسماً گیج مشغول پیداکردن کیسه‌های موبایل و... طبق شماره‌ها بودند... درب بسیاری از کیسه‌ها باز بود، بعضی پیدا نمی‌شد و بعضی وسایلش ریخته بود بیرون و... جنگل مولا...

خیلی دردناک بود... زبان حال جماعت این بود که: «از طلاگشتن پشمیان گشته‌ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید...» گوشی را که می‌گیرم از محوطه تالار وحدت فرار می‌کنم به سمت سرچشمه...

رحیم آبفروش

ارسال نظرات