۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۲۲:۲۹
کد خبر: ۸۰۳۷۹۷

فرار شاه به روایت امرای ارتش

فرار شاه به روایت امرای ارتش
فرار شاه از ایران در ۲۶ دی ۱۳۵۷، بیش از همه امرای ارتش را در نگرانی و بلاتکلیفی قرار داد، چنانکه حتی وظایفشان در این برهه حساس تاریخی نامشخص بود که این نکته مهم در خاطرات آنها نیز منعکس شده است.

در یک سال منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی و به‌ویژه از نیمه سال ۱۳۵۷ به بعد، آشفتگی و استیصال نیرو‌های مسلح و ارتش شاهنشاهی بیش از پیش هویدا شد. خطر فروپاشی ارتش به اندازه‌ای بود که دولت جیمی کارتر، در ۱۴ دی‌ماه ژنرال رابرت هایزر را با هدف حفظ انسجام ارتش، جلوگیری از اقدامات خودسرانه نیرو‌های مسلح و وادار ساختن ارتش به حمایت از دولت شاپور بختیار، به ایران اعزام نمود. با این حال، فرماندهان نظامی همچنان در سردرگمی به سر می‌بردند و آینده کشور بعداز خروج شاه برای آنها مبهم و نامشخص بود. این ابهام از آنجا بود که خود شاه نیز در ملاقات با فرماندهان نظامی رویکرد‌هایی ضد و نقیض داشت و هیچ دستور معینی نیز به آنان ابلاغ نمی‌کرد. حتی چنانچه در خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغی، ارتشبد حسین فردوست و دیگران مشاهده می‌شود، شاه با وجودی که مطابق قانون اساسی مشروطه فرمانده کل قوا بود، پس از فرار هیچ‌گونه راه ارتباطی میان خود و امرای ارتش باقی نگذاشت و آنان را به حال خود رها کرد.  

مطالعه خاطرات فرماندهان نظامی در این زمینه می‌تواند درک بهتری نسبت به وضعیت نیرو‌های مسلح و سطوح بالای ارتش شاهنشاهی در پی فرار شاه از کشور را به دست دهد. از این رو، در یادداشت حاضر بدون افزودن شرح و توضیحات، بخش‌هایی از خاطرات فرماندهان نظامی رژیم پهلوی و همچنین ژنرال هایزر آمریکایی را بازخوانی خواهیم کرد.

روایت ارتشبد عباس قره‌باغی

در حدود ساعت ۱۰ صبح روز ۲۶ دی ۱۳۵۷ مشایعت‌کنندگان در پاویون سلطنتی فرودگاه مهرآباد در انتظار اعلیحضرتین بودند. قیافه‌ها همه گرفته، نگران و متفکر [به نظر می‌آمد]و دیگر کسی درباره مسافرت صحبتی نمی‌کرد، چون همه حرف‌ها زده شده بود. هواپیمای اختصاصی شاهین‌جت ۷۲۷ آماده و درمقابل پاویون سلطنتی دیده می‌شد. بعد از مدتی اعلیحضرت و شهبانو با هلی‌کوپتر تشریف آورده، مستقیماً به اطاق مخصوص رفتند. درمورد برقراری ارتباط ستاد بزرگ ارتشتاران با اعلیحضرت در مدت مسافرت، از سپهبد [عبدالعلی]بدره‌ای خواسته بودم که مجدداً موضوع را به عرض برساند؛ لذا به محض رسیدن نامبرده نتیجه را سؤال کردم. جواب داد: «فرمودند لازم نیست!» ضمناً پاکت حاوی فرمان مربوط به تأکید حفظ انضباط در نیرو‌های مسلح را هم بدون اینکه امضا شده باشد، به من داد. من با توجه به مطالبی که در چند جلسه به عرض رسانده بودم خیلی نگران شدم. چون آخرین لحظات بود و نمی‌بایستی وقت تلف شود و خوشبختانه اعلیحضرتین در اطاق تنها [بودند]و کسی در حضورشان نبود. بلافاصله کسب اجازه کرده شرفیاب گردیدم. اعلیحضرت ضمن قدم زدن مشغول صحبت با علیاحضرت بودند. بعد از ورود من هم مدتی مذاکراتشان ادامه داشت. ولی اعلیحضرت میل نداشتند که در آن لحظات کسی گفتگوهایشان را با علیاحضرت بشنود. پس از پایان صحبت علیاحضرت به اطاق مجاور رفتند. اعلیحضرت درمورد مذاکراتشان با شهبانو به من فرمودند [که]این مطالب نزد خودتان باشد، تکرار نکنید. به همین دلیل مجاز نیستم درباره گفت‌و‌گو‌های خصوصی اعلیحضرتین مطلبی بیان نمایم.

من ابتدا فرمان تأکید حفظ انضباط در نیرو‌های مسلح شاهنشاهی را به عرض رسانیدم که بعد از قدری بحث بالاخره توشیح فرمودند. ضمناً اعلیحضرت مجدداً به موضوع حل مشکل مملکت به وسیله دولت از طریق سیاسی اشاره فرموده [..]، تکرار کردند: «مواظب باشید که فرماندهان یک‌وقت دیوانگی نکنند و به فکر کودتا نیفتند.» [..]در پایان دستوراتشان به عرض رسانیدم که از سپهبد بدره‌ای درمورد ارتباط با اعلیحضرت در مدت مسافرت سؤال کردم، اظهار نمود که اوامری نفرموده‌اید، درباره گزارشات فوری چه امری می‌فرمایید؟ یک‌مرتبه ناراحت شده فرمودند: چه گزارشی؟ چه کاری خواهید داشت؟ و دیگر تأمل ننموده از اطاق خارج و وارد سالن مشایعت‌کنندگان گردیدند. من از جواب اعلیحضرت خیلی متعجب شدم. [۱]

روایت ارتشبد حسین فردوست

[۲۶ دی]محمدرضا و فرح با هلی‌کوپتر به مهرآباد رفتند. هواپیمای او از قبل آماده شده بود و تعداد کمی در فرودگاه حضور داشتند: رؤسای مجلسین سنا [محمد سجادی]و شورا [جواد سعید]، [عبدالعلی]بدره‌ای، [امیرحسین]ربیعی و [عباس]قره‌باغی. محمدرضا حدود ۲ ساعت در فرودگاه منتظر ماند تا بختیار از مجلس رأی اعتماد بگیرد و حاضر شود. بالاخره بختیار نیز با هلی‌کوپتر به مهرآباد آمد و گفت که رأی اعتماد گرفته. محمدرضا و فرح خداحافظی کردند و وارد هواپیما شدند. [..]بختیار از محمدرضا پرسید که از این پس گزارشات روزانه مملکتی را کجا بفرستد و او جواب داد: «خودتان بررسی کنید کافی است. به گزارش احتیاجی نیست!» سپس قره‌باغی وضع خود را سؤال کرد و پرسید که تکلیف من با ارتش چیست و چه باید بکنم؟ من نمی‌دانم در غیاب شما چه سمتی در ارتش دارم؟ محمدرضا پاسخ داد: «ارتش و نیرو‌های انتظامی در اختیار شماست. هرطور منطق شما حکم می‌کند عمل کنید، ولو اشتباه باشد عدم رضایتی در من ایجاد نخواهد کرد. به شما حق می‌دهم، چون وضع مشکل است و من هم غیر از منطق از شما انتظاری ندارم. به‌علاوه، دوستی مانند فردوست هم دارید و می‌توانید با او مشورت کنید.» [۲]

روایت دریاسالار کمال حبیب‌اللهی

از همان روزی که دیگر معلوم شد اعلیحضرت دارد می‌رود، ما دیگر فهمیدیم باید طرح‌ریزی را باید شروع کنیم. قبل از اینکه اعلیحضرت بروند، کسی جرئت اینکه راجع به کودتا در ایران صحبت کند، نداشت. کودتا یعنی اعدام! ولی وقتی مسلم شد که ایشان می‌روند، نه‌تنها نشستیم با شصت نفر افسر طرح‌ریزی خیلی دقیق شروع شد، بلکه یک طرحی خود من داشتم همیشه در دریا با فرماندهان دریایی صحبت می‌کردیم. آن طرح را دستورات اولیه‌اش را من به اجرا گذاشتم. دستور دادم ناوگان از بندرعباس برود بیرون، لنگر بیندازد تو بندر نماند به فرمانده پایگاه سیرجان دستور دادم قبائل را مسلح کن اطراف را، به فرمانده ناوگان هم گفته بودم که تکاور‌ها را آماده باشید یکی دو سه تا گردانش بیاید بندرعباس تا سیرجان را بگیرند تمام منطقه کوهستانی تا سیرجان. من قبل از اینکه اعلیحضرت بروند، من این را به ایشان گفتم که همچین مسئله‌ای را همیشه داشتیم. الان رئیس ستاد هم خبر ندارد، چون گفتند مشروط بر اینکه نیرو‌های هوایی با شما باشد. به نیروی هوایی گفتم یک اسکادران هواپیما بده و مرسوم است در زمستان شما هواپیما را می‌فرستید به بندرعباس و چابهار و بوشهر. ایشان گفت می‌دهم ولی هیچوقت نتوانست بدهد به دلیل اینکه نمی‌توانست فرماندهی نداشت، قدرت نداشت اصلاً دستور بدهد و دستورش را اجرا کنند.

اعلیحضرت قبل از اینکه بروند یک مصاحبه هم با کیهان کردند که به ارتش دستور دادم دست از پا خطا نکند. من کیهان را روز بعد بردم پیش او. قربان این را امر فرمودید اگر یک دفعه ایجاب بشود کاری انجام بشود، این زیردست‌ها که اطاعت نمی‌کنند، امر فرمانده کل قوا در روزنامه کیهان هست «مبادا دست از پا خطا کنید.» ایشان یک‌طوری کردند مثل اینکه نمی‌دانم یک چیز‌هایی به ایشان تحمیل می‌شد که من هرگز نفهمیدم واقعاً. [۳]

روایت دریابان عباس رمزی عطایی

[بعداز فرار و در مکزیک]فقط، فقط تنها چیزی که گفتند، گفتند: «حالا پشیمان هستم که آمدم بیرون نباید می‌آمدم.» این را فرمودند. ببینید خانم، می‌گویم همان‌هایی که دور و بر شاه بودند و شاه را کشاندند به آن مرحله که شاه شد یک دانه، یعنی ملت ایران شدند جذامی، شاه شد آن بالا وسط، هیچ ارتباطی نگذاشتند برقرار بشود، همان‌ها وادارش کردند که پشت تلویزیون اصلاً انقلاب را شاه اسم گذاشت رویش گفت «صدای انقلاب شما را شنیدم.» من که در ایران نبودم ولی جریان روز به روز را می‌دانستم. [..]ببینید آنهایی که دور و برش بودند در آن مرحله خطرناک هم راهنمایی‌های غلطی به او کردند، به جای اینکه محکم‌ترش بکنند، سست‌ترش کردند. [..]می‌گفتند که: «من به ارتش گفتم کودتا بکنند.» درحالیکه آخر کی کودتا بکند؟ یک آدمی مثل اویسی بود بله می‌کرد، مین‌باشیان بود می‌کرد، خاتم بود می‌کرد. مهره‌ها را جابه‌جا کرده بودند قبلاً، مهره‌ها جابه‌جا شده بود. قره‌باغی بود که دوست صمیمی فردوست بود. حبیب‌اللهی بود که دوست صمیمی قره‌باغی و فردوست بود. می‌دانید اینها مهره‌ها جابه‌جا شده بودند قبلاً، واِلا اگر جابه‌جا نشده بود، نه قره‌باغی رئیس ستاد بود، نه اویسی رفته بود، نه حبیب‌اللهی فرمانده نیروی دریایی بود و یا نه آن یکی فرمانده نیروی زمینی. [۴]

روایت سپهبد پرویز خسروانی

اعلیحضرت فرمودند: «نه ما یک مسافرت کوتاهی می‌رویم و برمی‌گردیم و درست می‌شود کار‌ها اینها.» گفتم: «اعلیحضرت بنده به نام یک ایرانی به نام یک سرباز ایرانی واقعاً از طرف خودم و گروه‌هایی که وابسته به من هستند از اعلیحضرت استدعا می‌کنیم که از این مسافرت صرف‌نظر کنید.» فرمودند: «یک مشکلاتی هست و یک مسائل سیاسی هست که فکر می‌کنم فعلاً ما باید به مسافرت برویم.» و در این موقع آقای زاهدی آمدند که فیلمبردار‌ها و عکاس‌ها آماده‌اند. فرمودند که: «خب، چون من باید بروم برای فیلمبرداری اینها اگر باز مطالبی بود و موقعی شد باز با هم صحبت می‌کنیم.» و ضمناً فرمودند که: «صمیمیت و وفاداری شما همیشه مورد نظر ما بوده و خواهد بود؛ و رفتند و این آخرین ملاقات من بود در ایران البته بعد در خارج هم که...» [۵]

روایت ژنرال رابرت هایزر

صدای چند هلی‌کوپتر را در بالای سرمان شنیدیم و فهمیدیم شاه از کاخ نیاوران عازم فرودگاه مهرآباد شده است و مسیر هلی‌کوپتر‌ها تقریباً درست از بالای ستاد مشترک بود. بلافاصله روی بالکن رفتیم. بله، شاه و اسکورت‌هایش بودند. شش هلی‌کوپتر بودند که همگی به طرف مهرآباد می‌رفتند. مطمئن بودم ضربان قلب هر یک از ما دو برابر شده است. ژنرال [امیرحسین]ربیعی به ما گفت هواپیما و خدمه آماده‌اند؛ خود او نیز صبح زود هواپیما را آزمایش کرده بود. هواپیما در وضعیتی خوب و همه‌چیز منظم بوده است. سپس [عباس]قره‌باغی رو به من کرد و با حالتی احساساتی از من پرسید که چه پیشنهاد‌هایی درباره سفر شاه دارم. گفتم: فکر می‌کنم بهتر است به فرودگاه مهرآباد برود و به‌عنوان نماینده رهبران نظامی در آنجا حضور یابد. من و بقیه گروه در دفتر خواهیم ماند و همه فعالیت‌ها را به دقت زیر نظر می‌گیریم. این اولین آزمایش واقعی بود؛ زیرا هریک از آنها بار‌ها برای ترک ایران همراه شاه ابراز علاقه کرده بودند. حال چه عکس‌العملی نشان می‌دهند؟ آیا به من می‌گویند که برو پی کار خودت و همه از کشور فرار می‌کنند یا اینکه تحت فرماندهی من خواهند ماند؟

با خونسردی پیشنهادهایم را به ویژه درباره حفظ آمادگی جدی نیرو‌های نظامی ارائه کردم، اما ضربان قلبم لحظه به لحظه تندتر می‌شد. تقریباً می‌توانستم درک کنم که چرا هیچ‌کدام اصرار نمی‌کنند به فرودگاه بروند تا با شاه خداحافظی کنند. با توجه به اینکه می‌دانستم آنها چقدر احساساتی‌اند و به سرعت می‌توانند نظرشان را تغییر دهند، تعجبی نداشت که با من خداحافظی می‌کردند و با اربابشان از کشور خارج می‌شدند؛ بنابراین وقتی ژنرال قره‌باغی به من گفت با من موافق است و دیگران نیز از وی حمایت می‌کنند، خیالم راحت شد.

هلی‌کوپتر‌ها همیشه در محوطه مستقر بودند تا کار حمل‌ونقل سریع را برعهده گیرند؛ زیرا اکنون مسافرت با اتومبیل در طول روز تقریباً غیرممکن بود. ژنرال قره‌باغی کلاه و دستکش‌هایش را برداشت و دفتر را ترک کرد. می‌توانستم صدای ضربان قلب همکارانش را بشنوم. با آنها احساس همدردی می‌کردم؛ زیرا به خوبی می‌توانستم عمق احساسات آنها را درک کنم. از عدم اطمینان و ترس حاکم بر آنها نیز آگاه بودم. همه آرامش خود را حفظ می‌کردند، اما مطمئن بودم که اگر می‌توانستند راحت گریه کنند، برایشان بهتر بود.

تلویزیون دفتر قره‌باغی را روشن کردیم و منتظر تماشای برنامه شدیم. آنها از روز‌های به یادماندنی دوران شاه حرف می‌زدند و اینکه در کجا‌ها به خطا رفته است. احساس می‌کردند شاه عزم و اراده خود را از دست داده و از قدرتی که در اختیار دارد، استفاده نمی‌کند. برای اولین‌بار بود که چنین حرف‌هایی را از آنها می‌شنیدم.

هیئت بدرقه به ریاست نخست‌وزیر بختیار و دو یا سه تن از اعضای کابینه در فرودگاه حاضر بود. قره‌باغی را در تصویر دیدیم؛ بنابراین فهمیدیم وارد فرودگاه شده است. با نزدیک‌شدن به زمان پرواز، خود شاه هم به شدت احساساتی شده بود. شاید به این فکر می‌کرد که آیا این سفر بازگشتی هم دارد؟

ارسال نظرات