سرنوشت مستبدان؛ از فرعون تا رئیسجمهور آمریکا
به گزارش خبرنگار گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، تاریخ، آینهای صریح و بیملاحظه است؛ آینهای که بدون توجه به قدرت، ثروت یا هیمنه ظاهری حاکمان سرانجام آنها را به قضاوت مینشیند. از دل همین تاریخ است که یک قاعده تکرارشونده بیرون میآید: استبداد، هرچقدر هم مدرن و پیچیده باشد، پایدار نیست.
حضرت آیتالله خامنهای در دیدار مردم قم در نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، با اشارهای کوتاه اما معنادار این سنت تاریخی را به زمان حال پیوند زدند؛ جایی که رئیسجمهور آمریکا در اوج غرور و خودبرتربینی همان مسیری را میپیماید که پیش از او فرعونها، نمرودها و دیکتاتورهای معاصر پیمودهاند.
معظم له فرمودند: «آن بابایی که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همهی دنیا قضاوت میکند او هم بداند که معمولاً مستبدّین و مستکبران عالم، از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند، این هم سرنگون خواهد شد.»
اما پرسش اساسی این است: چگونه ممکن است در کشوری که خود را مهد دموکراسی معرفی میکند، نشانههای استبداد تا این اندازه آشکار شود؟ پاسخ ما را به مفهوم «استبداد مدرن» میرساند؛ پدیدهای که نه با کودتا بلکه از دل صندوق رأی و با سوءاستفاده از ضعفهای نهادی و اجتماعی زاده میشود.
استبداد مدرن؛ چهره جدید یک بیماری قدیمی
استبداد در قرن بیستویکم دیگر لزوماً با یونیفرم نظامی و حکومتهای تکحزبی شناخته نمیشود. شکل جدید آن،در پوشش قانون، انتخابات و رسانههای پرزرقوبرق ظاهر میشود. رئیسجمهور فعلی آمریکا نمونهای گویا از این نوع اقتدارگرایی است؛ فردی که با رأی مردم به قدرت رسید اما بهتدریج روح دموکراسی را از درون تهی کرد.
در این الگو قانون تا زمانی محترم است که در خدمت خواست فرد حاکم باشد. نهادهای مستقل، از دادگاهها گرفته تا رسانهها اگر همسو باشند «ستونهای مردمسالاری» نام میگیرند و اگر منتقد شوند به «دشمنان مردم» تبدیل میشوند. چنین نگاهی، قدرت را از یک مسئولیت عمومی به مالکیت شخصی تنزل میدهد؛ همان نقطهای که استبداد آغاز میشود.
یکی از ابزارهای اصلی اقتدارگرایی تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی است. رئیسجمهور آمریکا با مهارت از این ابزار استفاده کرده است: مهاجران، مسلمانان، رسانهها، دانشگاهیان و حتی بخشی از سیاستمداران همحزبی، بارها در جایگاه «تهدید» معرفی شدهاند.
این دوگانهسازی کارکردی دوگانه دارد؛ از یکسو پایگاه اجتماعی حاکم را با ایجاد حس ترس و محاصره تقویت میکند و از سوی دیگر امکان گفتوگوی عقلانی و اصلاحگرایانه را از بین میبرد. در چنین فضایی هر نقدی میتواند به خیانت تعبیر شود و هر مخالفتی، توطئهای علیه «ملت».
در جهان امروز قدرت فقط در زرادخانهها و اقتصاد خلاصه نمیشود؛ کنترل روایت یکی از مهمترین ابزارهای حکمرانی است. رئیسجمهور آمریکا این واقعیت را بهخوبی درک کرده و شبکههای اجتماعی را به تریبون اصلی خود بدل ساخته است؛ تریبونی که در آن مرز میان خبر، تحلیل و دروغ بهراحتی مخدوش میشود.
حمله مداوم به رسانههای مستقل و بیاعتبارسازی منابع خبری بخشی از پروژهای بزرگتر است: تضعیف مفهوم «حقیقت مشترک». زمانی که جامعه بر سر واقعیتها به توافق نرسد امکان تصمیمگیری عقلانی از بین میرود و وفاداری سیاسی جایگزین حقیقت میشود. این همان بستری است که اقتدارگرایی در آن رشد میکند.
عادیسازی دروغ؛ فروپاشی اخلاق سیاسی
یکی از خطرناکترین نشانههای استبداد مدرن عادی شدن دروغ است. دروغهایی که آنقدر تکرار میشوند تا دیگر حساسیتی نسبت به آنها باقی نماند. رئیسجمهور آمریکا بارها ادعاهایی مطرح کرده که با شواهد عینی ناسازگار بوده اما تکرار و حمایت رسانهای همسو آنها را به «واقعیتهای جایگزین» تبدیل کرده است.
نتیجه این روند فرسایش سرمایه اجتماعی و اخلاق سیاسی است. جامعهای که نسبت به حقیقت بیتفاوت شود، توان مقاومت در برابر ظلم و خطا را از دست میدهد و راه برای تمرکز هرچه بیشتر قدرت هموار میشود.
سیاستهای مهاجرتی دولت آمریکا بهویژه در قبال کشورهای مسلمان چهرهای عریان از نگاه ابزاری به انسان را آشکار کرد. ممنوعیتهای گسترده، جداسازی کودکان از خانوادهها و برخوردهای تحقیرآمیز نشان داد که در این نگاه انسان نه صاحب حق، بلکه ابزاری سیاسی است.
این سیاستها علاوه بر نقض آشکار کرامت انسانی، کارکردی تبلیغاتی نیز داشتند: ایجاد ترس، تحریک احساسات ملیگرایانه و تقویت پایگاه رأی. تجربه تاریخی اما نشان میدهد که سیاست مبتنی بر ترس هرچقدر هم در کوتاهمدت مؤثر باشد در بلندمدت به بحران مشروعیت منجر میشود.
نقطه عطف اقتدارگرایی رئیسجمهور آمریکا را باید در واکنش او به شکست انتخاباتی جستوجو کرد. نپذیرفتن نتیجه انتخابات و دامنزدن به ادعای تقلب نهتنها اعتماد عمومی را مخدوش کرد بلکه به خشونتی بیسابقه در قلب ساختار سیاسی آمریکا انجامید.
حمله به کنگره، صرفنظر از ابعاد امنیتی آن یک پیام روشن داشت: وقتی قواعد به نفع من نباشد آنها را کنار میگذارم. این دقیقاً همان منطقی است که در همه نظامهای مستبد دیده میشود؛ منطقی که قانون را نه اصل، بلکه ابزار میداند.
در عرصه بینالملل نیز همین الگو تکرار شد. خروج یکجانبه از توافقها، تحقیر متحدان، فشار حداکثری و بیاعتنایی به نهادهای جهانی، نشان داد که رئیسجمهور آمریکا سیاست خارجی را میدان نمایش قدرت شخصی میبیند.
این رویکرد اگرچه ممکن است در کوتاهمدت امتیازاتی به همراه داشته باشد اما در بلندمدت به تضعیف اعتماد، فروپاشی ائتلافها و افزایش مقاومت جهانی منجر میشود. تاریخ روابط بینالملل بهوضوح نشان میدهد که زور، جایگزین پایدار قانون نیست.
سنت الهی تاریخ؛ پایان غرور
آنچه رهبر معظم انقلاب در سخنان خود یادآور شدند نه یک پیشبینی احساسی بلکه اشاره به یک سنت تاریخی و الهی است. مستبدان، معمولاً در اوج غرور سقوط میکنند؛ زمانی که گمان میبرند قدرتشان بیچونوچراست و هیچ مانعی در برابر آنها وجود ندارد.
رئیسجمهور آمریکا نیز با اصرار بر بیقانونی، تحقیر دیگران و تمرکز قدرت همان مسیری را میرود که پیش از او بسیاری پیمودهاند. فرسایش مشروعیت داخلی، افزایش شکافهای اجتماعی و شکلگیری مقاومت بینالمللی، نشانههایی است که از نزدیک شدن به پایان یک دوره خبر میدهد.
استبداد چه در لباس سنتی و چه در قالب مدرن سرنوشتی جز زوال ندارد. تجربه آمریکا نشان میدهد که حتی پیشرفتهترین ساختارهای سیاسی اگر از درون تهی شوند و اخلاق و قانون قربانی خودمحوری شوند میتوانند به بحران برسند.
سخن رهبر معظم انقلاب هشداری فراتر از یک فرد یا یک کشور است؛ هشداری درباره سرنوشت قدرتی که از مسیر عدالت و حقیقت منحرف شود. تاریخ بار دیگر این درس را تکرار میکند: غرور مقدمه سقوط است و سرنگونی، پایان محتوم مستبدان.