وقتی فرمانده پایگاه، نقشه انتقام را به کلاس ایمان تبدیل کرد
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، در شبی از شبهای محرم، در میان هیاهوی عزاداریها، ناصر با تمام وجود به سخنرانی گوش میدهد. سخن از توکل بر خداست، از فرمایش امام حسین(ع) که در سختترین لحظات فرمود: «حسبنا الله و نعم الوکیل». اما ناصر در گوشه ذهنش درگیر نقشهای دیگر است. او و دوستش عبدالله تصمیم گرفتهاند با افشای یک راز، آبروی سیامک را ببرند تا جلوی کارشکنیهای او در برگزاری مراسم تعزیه را بگیرند. اما فرمانده پایگاه، آقامهدی، سر میرسد و با درس بزرگی از زندگی شهدا، نقشه آنها را نقش بر آب میکند. اینجا تقابل دو تفکر است: رسیدن به هدف مقدس با روش نادرست، یا توکل بر خدا و ادامه مسیر با اخلاص، حتی اگر نتیجه دلخواه دیر حاصل شود.
در مراسم سخنرانی شب اول محرم، سخنران به نقل از کتاب طبری میگوید: شخصی به نام ضحاک بن عبدالله به همراه مالک بن نضر در مسیر حرکت امام حسین (ع) به سمت کوفه خدمت امام رسیدند و گفتند: «حسین جان! ما از کوفه میآییم. مردم کوفه دارند برای جنگ با شما آماده میشوند.» امام بلافاصله به پشتوانه آیه «حسبنا الله و نعم الوکیل» فرمودند: «خدا مرا کفایت میکند و بهترین یاور است.» سپس سخنران خطاب به عزاداران امام حسین (ع) تأکید میکند که در مشکلات به خدا توکل کنند.
در همین حال، ناصر که در مراسم حضور دارد، با شنیدن این صحبتها به اختلاف خود با سیامک فکر میکند. سیامک هممحلهای آنهاست و مانع برگزاری مراسم تعزیه میشود. او هر بار که بچهها قصد تمرین دارند، با تهدید و سروصدا آنها را پراکنده میکند و حتی چند بار فضای آمادهشده برای تعزیه روز عاشورا را به هم ریخته است. حالا ناصر تصمیم گرفته با کمک عبدالله کاری کند که سیامک جرئت خروج از خانه را نداشته باشد.
ناصر به عبدالله زنگ میزند و از او میپرسد: «عکسها را چاپ کردی؟» عبدالله پاسخ مثبت میدهد و قرار میگذارند نیمساعت بعد در پایگاه (هنگامی که کسی آنجا نیست) نقشه را مرور کنند. نیمساعت بعد، در پایگاه بسیج، ناصر به عبدالله میگوید: «توی هر خونه یکی از این عکسها رو میندازی. منم توی مسجد چندتاش رو میذارم. همسایهها هم جا نمونند! خونه سیامک و اطرافش رو حتماً بنداز تا بفهمه با امام حسین (ع) نمیشود دربیفتد.»
ناگهان صدای کفزدن شنیده میشود. آقامهدی، فرمانده پایگاه، وارد میشود و با کنایه میگوید: «بارکالله! خوشم اومد. اینجوری میخواین حق امام حسین (ع) رو بگیرین؟» ناصر قصد توضیح دارد اما آقامهدی میگوید همه چیز را میداند: آنها میخواهند با پخش کردن خبر شکستن دوربین مسجد (که کار سیامک بوده) در محله، آبرویش را ببرند تا مانع برگزاری تعزیه نشود. آقامهدی عکسها را از عبدالله میگیرد و میگوید که این عکسها (که از روی دوربین مداربسته مسجد برداشته شده) را زودتر از آنها دیده است. ناصر میپرسد: «پس چرا برخورد نکردین آقا؟» آقامهدی پاسخ میدهد: «چون قرار نیست با آبروی کسی بازی کنیم پسر خوب! هر کاری یک اصولی دارد.» ناصر با ناامیدی میگوید: «پس چکار کنیم! زورمون بهش نمیرسه. نمیذاره تعزیه رو برگزار کنیم و همه زحماتمون هدر میرهد.»
آقامهدی دست روی شانه ناصر میگذارد و میگوید: «تو اگه برای خدا کار میکنی، باید توکلت هم به خودش باشه. کاری کن خدا ازت حمایت کنه پسرم! خدا از کسی که با آبروی دیگران بازی میکنه، حمایت نمیکنه. تو تلاشت رو بکن، نتیجه رو بسپار به خدا.» سپس به عکس شهید مصطفی احمدیروشن اشاره کرده و میگوید: «این آقامصطفی رو ببین! وقتی همسنوسال شماها بود، با دوستش به خدا قول دادن درس بخونن، خدا هم به درس و فکر و تلاششون برکت بده. چون این قرار رو کنار یه خونه قدیمی و متروکه گذاشته بودند، هر شب که از پارک یا کتابخانه برمیگشتن، میرفتن دستشون رو میزدن به دیوار اون خونه و میگفتن: «یا کریم! الوعده وفا. ما درس رو خوندیم، برکتش با تو.» مصطفی آیه «حسبنا الله و نعم الوکیل» رو خوب فهمیده بود و میدونست که بهترین یاریدهنده خداست. باید دلها دست خداست. تمام قدرت مال خداست. دنیا و آخرت تحت کنترل خداست. کاری کنین خدا که همهکاره عالمه، بیاد ازتون حمایت کنه.»
سپس خاطرهای از شهید احمدیروشن نقل میکند: در گروه پنجنفره، طرح ساخت موشکی را آماده میکردند که هر کسی بتواند با لوازم دمدستی در عرض یکی دو ساعت از روی کاتالوگ بسازد. مصطفی روی موتور موشک کار میکرد. روزی چهار پنج ساعت کار میکردند و در همان دانشگاه میخوابیدند. آنقدر سرشان گرم بود که یادشان رفت دم سال تحویل به خانه بروند. کلی وقت گذاشتند اما فرمول نازل موشک را پیدا نمیکردند.
داشتم امیدم را از دست میدادم که مصطفی یک روز به سراغ استادهای دانشگاه رفت و فرمول را گرفت. شش ماه بعد موشک را ساختیم و در جاده قم تستش کردیم و جواب داد. دوست مصطفی میگوید: «مصطفی مدتی را جایی کار میکرد که نه تنها حقوق بالایی نداشت، بلکه قدردان زحماتش نبودند و مدیر ارشدش هم او را قبول نداشت. حتی به مصطفی اونجا یک میز و صندلی هم ندادند و بنده خدا روی رادیاتور شوفاژ مینشست.» اما شهید احمدیروشن ماند و کارش را انجام داد. برای همین خدا طبق وعده «حسبنا الله و نعم الوکیل» کنارش ایستاد و نگذاشت این سنگاندازیها لطمهای به او بزند.
آقامهدی ادامه میدهد: «چیزی که مهمه تلاش خالصانه شماست بچهها؛ نتیجه رو بسپارین به خدا و زیاد بهش فکر نکنین. به قول شهید پازوکی: «تو با همه وجودت تلاش کن؛ مهم نیست چقدر موفق باشی؛ مهم اینه که همه انرژیت رو بذاری.» بچهها بیاین انرژیتون رو خرج کار واسه خدا کنین! نه در افتادن با این و اون. من جای شما باشم میگم: «خدا! ما برای امام حسینی کار میکنیم که خیلی دوستش داری؛ تمام تلاشمون رو هم میکنیم. نتیجه با خودت. اگه این کار رو قبول کردی، خیالمون راحت که تمام تلاشمون رو کردیم و ثوابش رو میبریم. اگه هم نتیجه نداد، خیالمون راحت که تقصیر ما نبوده و نتیجه دست توئه.»
در همین حال، گوشی آقامهدی زنگ میخورد و صدای شهید پازوکی پخش میشود. (منظور اینکه آقا مهدی زنگ گوشی خود را صدای شهید پازوکی گذاشته بود) جالب بود! انگار شهید میخواهد با آنها حرف بزند: «برای اینکه خدا برخی از مردم را بشناسد، باید اخلاص داشته باشیم...»
برای اینکه اخلاص داشته باشیم سرمایه میخواهد که از همه چیزمون بگذریم. قدم برمیداریم برای رضای خدا؛ قلم برمیداریم روی کاغذ برای رضای خدا؛ حرف میزنیم برای رضای خدا؛ همه چی همه چی برای خدا باشه که اگه اینجوری شد، هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا ندارد. آقامهدی در حالی که بلند میشود تا گوشی را جواب دهد، میخندد و میگوید: «شاهد از بهشت هم رسید.» و اینطور لبخند بر لبها آمد و دلها آرام گرفت.