۰۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۱۰
کد خبر: ۸۰۷۸۹۴
زندگی با آیه ها؛

وقتی شکست در فینال، درس بزرگ زندگی شد/خاطره شنیدنی از شهید ناصر سلیمی

وقتی شکست در فینال، درس بزرگ زندگی شد/خاطره شنیدنی از شهید ناصر سلیمی
جابر، دانش‌آموز مستعد کامپیوتر که با اصرار مربیاش حاج حسین و برخلاف نظر دیگران راهی مسابقات شده بود، با اعتماد به نفس بالا و غرور جوانی پا به عرصه رقابت گذاشت. او که خود را قهرمان حتمی می‌دانست و دیگران را شایسته رقابت با خود نمی‌دید، در فینال المپیاد شکست خورد و دنیا روی سرش خراب شد.

به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، المپیاد دانش‌آموزی بسیج امسال با روایتی شنیدنی از یک نوجوان مستعد اما مغرور همراه شد؛ داستانی که تلخی شکست را به شیرینی یک درس بزرگ زندگی تبدیل کرد.

جابر، دانش‌آموز مستعد کامپیوتر که با اصرار مربیاش حاج حسین و برخلاف نظر دیگران راهی مسابقات شده بود، با اعتماد به نفس بالا و غرور جوانی پا به عرصه رقابت گذاشت. او که خود را قهرمان حتمی می‌دانست و دیگران را شایسته رقابت با خود نمی‌دید، در فینال المپیاد شکست خورد و دنیا روی سرش خراب شد.

اما حاج حسین که برای حمایت از او خود را به تهران رسانده بود، با خاطره‌ای شنیدنی از شهید ناصر سلیمی، رزمنده موشک‌انداز دوران دفاع مقدس، به جابر آموخت که تکیه صرف بر توانایی‌های فردی، بدون توکل بر خدا، نه تنها پیروزی نمی‌آورد، که می‌تواند عامل شکست و ناامیدی باشد.

شهید سلیمی که با بورسیه دانشگاه آمریکایی راهی جبهه‌ها شده بود، با توکل بر خدا و شکستن نفس خود، موفق شد در یک عملیات ۶ تانک، ۲ نفربر و ۲ هلیکوپتر دشمن را با موشک تاو منهدم کند؛ رکوردی بی‌نظیر که تا آن زمان کسی به آن دست نیافته بود.

در ادامه، مشروح این دیدار و درس بزرگ توکل بر خدا را می‌خوانید: المپیاد دانش‌آموزی بسیج قرار بود برگزار بشه و حاج حسین اصرار داشت جابر رو برای رشته کامپیوتر به مسابقات بفرستیم. البته جز خودش که فرمائید جزو مقاومت بود، بقیه مخالف این تصمیم بودن و می‌گفتن: «جابر خیلی خودش رو بالا می‌گیره.»

[حاج حسین] برادر! مراقب باشیم جلسه به سمت غیبت نره. احتمالاً مصلحته که اصرار دارم جابر بره، به بنده اعتماد کنیم.

همه به درایت حاج حسین ایمان داشتن و به قول معروف موهاش رو توی آسیاب سفید نکرده بود. واسه همین جابر هم انتخاب شد برای رفتن به المپیاد.

[روز جلسه توجیهی] بچه‌هایی که از پایگاه‌های بسیج شهر برای المپیاد انتخاب شده بودن، دور یه میز نشستن. جابر صداش رو انداخت توی گلو و گفت: «طلای المپیاد کامپیوتر رو که همین الان تضمینی من بردم. ببینم شماها چی کار می‌کنین. آبروی شهرمون رو نبرید ها.»

دقایقی بعد آقای صادقی به عنوان مسئول اعزام، به همراه حاج حسین وارد شد. بچه‌ها از جاشون بلند شدن و سلام کردن.

حاج حسین در حالی که مثل همیشه لبخند به لب داشت، با تک تک بچه‌ها دست داد و رفت کنار آقای صادقی نشست.

خیلی خوش اومدین بچه‌ها! به نام خدا، به یاد شهدا. ان شاءالله برای رضای خدا باشه. قبل از اینکه آقای صادقی نکات مربوط به المپیاد رو بگن، من اجازه می‌خوام یه نکته رو خدمت‌تون عرض کنم: برای ما مهم‌تر از مدال‌آوردن توی رقابت‌ها، مدال‌آوردن توی اخلاقه؛ مدال‌آوردن توی تلاش و پشتکاره. همین که بدونید همه شما برای خدا قدم برداشتین و تلاشتون رو کردین برام کافی. مدال شد یا نشد، خیلی مهم نیست.

جابر تو دلش گفت: «چه فایده وقتی تلاش کنیم و مدال طلا رو نگیریم. تلاش وقتی خوبه که ما رو به مقام برسونه؛ گرنه خستگی رقابت توی تنمون می‌مونه.»

آقای صادقی بعد از معرفی بچه‌ها، گفت: «حدود یه ماه مونده به مسابقات. به نظرم تمرین توی این مدت خیلی لازمه. اونایی که از شهری دیگه میان، حتماً با آمادگی کامل توی رقابت‌ها حاضر می‌شن. شما هم باید آماده باشین.»

جابر لبخندی زد و گفت: «آقا خیالت راحت! من همین الان قول طلا رو بهتون می‌دم.»

- ان شاءالله. اما همون جوری که حاج حسین فرمودن، برای ما فقط طلا مهم نیست. تلاش شما برای بهتر شدن و رعایت اخلاق هم مهمه. پس پیشنهاد می‌کنم هم تمرین کنید، هم توی این مدت با خدا خلوت کنین و ازش کمک بخواین.

جابر دوباره رفت توی فکر و خیال خودش: «چه ربطی به دعا و توسل و توکل داره. من که استادم توی فوت و فن‌های کامپیوتر کار تمومه دیگه؛ جوری با اختلاف اول بشم که همه انگشت به دهن بمونن.»

[روز قبل از شروع مسابقات] بچه‌ها سوار اتوبوس راهی تهران شدن. توی مسیر هرکس به کاری سرگرم شد. یه عده هم تسبیح به دست مشغول ذکر بودن. جابر به یکی شون گفت: «چی کار می‌کنی با اون تسبیح دستت؟»

- صلوات می‌فرستم و تقدیم می‌کنم به امام زمان تا کمک کنن موفق بشم.

- به صلوات نیست که پسر! به مهارته. بلد باشی کار تمومه.

- تو که بسیجی هستی نمی‌دونی هم تخصص لازمه، هم توکل، هم توسل؟

- باشه بابا! تو خوبی. فردا معلوم می‌شه.

جابر اینو گفت و چشماش رو بست و روی صندلی لم داد. بعد از چند ساعت رسیدن تهران و توی محل اسکان مستقر شدن. حالا باید استراحت می‌کردن برای سرحال بودن توی رقابت‌های فردا.

[روز مسابقات] هرکدام از بچه‌ها توی رشته خودشون به رقابت پرداختن. اون سال در رشته کامپیوتر همه شرکت‌کننده‌ها با هم رقابت می‌کردن و در پایان دو نفر به عنوان فینالیست، رقابت نهایی رو انجام می‌دادن. جابر از بین ۳۱ نفر به طرز شگفت‌انگیزی رتبه اول رو کسب کرد و راهی فینال شد. اون‌قدر سرعت عملش توی کارهای مهارتی زیاد بود که داورها رو به تحسین واداشته بود. حتی یکی از داورها بلند شد و گفت: «به سلطان کار با کامپیوتر سلام کنیم». جابر روی ابرها بود و از تشویق‌ها کیف می‌کرد. اون‌قدر تعریف و تمجیدها براش چسبیده بود که دوست نداشت این شب تموم بشه. توی خوابگاه با غرور راه می‌رفت و می‌گفت: «حال کردن! اینا که رقیب نبودن. بگین حرفه‌ای‌ترها رو بیارن بیا! کسر شأن من بود رقابت با این رقبای ضعیف!» بچه‌ها با اینکه همشهری‌شون رفته بود فینال، اما از این رفتارها خیلی بدشون می‌اومد.

[روز فینال] جابر که خودش رو از قبل قهرمان می‌دونست، باز هم با خیال راحت رفت توی سالن مسابقه؛ ولی در کمال ناباوری همه، از رقیب شکست خورد. اون‌قدر سریع باخت که تا چند دقیقه باورش نمی‌شد چی شده. انگار دنیا روی سرش خراب شده بود. حتی نای بلند شدن از روی صندلی رو هم نداشت. به‌ناچار بلند شد و بدون اینکه با کسی حرف بزنه، رفت خوابگاه.

ساعت بعد حاج حسین که خودش رو برای فینال رقابت‌ها رسونده بود تهران، سراغ جابر رو گرفت. گفتن: «از وقتی توی فینال شکست خورده، روی تختش دراز کشیده و پتو رو کشیده سرش، با هیچ کس هم حرف نمی‌زنه.»

حاج حسین رفت و کنار تختش نشست و گفت: «چطوری پسر!»

جابر که فهمید حاجی اومده، سرشو آورد بیرون و در حالی که چشماش از شدت گریه سرخ شده بود، سلامی کرد و سر به زیر و بی‌حوصله نشست.

- خسته نباشی پسرم!

- خستگی عالم به تنم نشسته آقا. کاش زودتر برگردیم، حوصله اینجا رو ندارم.

- چیزی نشده که! مهم اینه تلاشت رو کردی. برد و باخت اصلاً مهم نیست.

- من قوی‌تر بودم آقا! حق من بود ببرم. هیشکی به پای من نمی‌رسید اینجا.

- توی توانایی تو شکی نیست، اما گیر کارت اینجاست که همیشه فقط روی توان خودت حساب کردی.

- یعنی چی؟

حاج حسین رو کرد سمت جابر و گفت: توی جبهه یه رزمنده داشتیم به نام شهید ناصر سلیمی؛ باهوش بود و از طرف یه دانشگاه آمریکایی بورسیه شد؛ اما با شروع جنگ دست از درس کشید و اومد از کشورش دفاع کنه. رفت دوره موشک تاو دید و انصافاً هم هنرمندانه شلیک می‌کرد. توی عملیات جبهه شوش بودیم که ناصر موشک رو کار گذاشت؛ موشک تاو رو وقتی می‌خواستی شلیک کنی، باید دوربین رو تنظیم کنی تا به هدف بخوره؛ ولی دیدیم شهید سلیمی بدون نگاه کردن به دوربین موشک، یه چیزی زیر لب گفت و شلیک کرد و خورد به تانک دشمن. صدای الله اکبر بچه‌ها بلند شد و بعضی‌ها هم سوت کشیدن و کف زدن. ناصر موشک دوم رو گذاشت. دو باره بدون نگاه کردن شلیک کرد. خودش بعداً گفت: «زیر لب می‌گفتم خدایا! من همه کارهای تخصصی رو کردم، از اینجا به بعدش با خودت.» خلاصه تانک دومی رو هم زد و باز بچه‌ها خوش‌حالی کردن و بعثی‌ها ریختن به هم.

سومین گلوله رو هم گذاشت و نشونه‌گیری کرد؛ اما این دفعه، برخلاف دفعات قبل، توی دوربین نگاه کرده بود. گلوله از کنار تانک رد شد و بهش نخورد. دیدیم بچه‌ها وارفتن و بعثی‌ها شیر شدن. ناصر هم دست از شلیک کشید و هرچی التماسش کردن، گفت: «دیگه نمی‌زنم.» می‌گفت: «دیگه کارم به درد نمی‌خوره». دو تا گلوله اول رو به خدا سپردم و با توکل به خودش شلیک کردم و اصابت کرد؛ اما برای گلوله سوم، هورا کشیدن بچه‌ها باعث شد نفسم بر من غلبه کنه؛ با خودم گفتم: «توی دوربین نگاه کنم و از کار خودم لذت ببرم» برای همین این دفعه تیرم به هدف نخورد. خلاصه فرمانده بهش اصرار کرد و ناصر گفت: «پس اجازه بدین اول دو رکعت نماز بخونم تا نفسم رو شکست بدم؛ بعد شلیک می‌کنم.» همون جا دو رکعت نماز خوند و طلب مغفرت کرد. بلند شد و توی اون عملیات شش تا تانک، دو تا نفربر و دو تا هلیکوپتر زد. تا اون زمان کسی با موشک تاو هلیکوپتر نزده بود. اما ناصر زد؛ چون فهمید نباید فقط به تخصص اعتماد کنه. به قول قرآن: ﴿وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ یعنی فکر نکنی خودت زدی ها؛ هرجا فکر کنی خودت پیروز شدی باختی. همه چی از خداست پسرم! حتی توانایی‌ها و استعدادهای ما هم از خداست. اگه اینو بدونیم دیگه نه شکست ما رو ناامید می‌کنه، نه پیروزی ما رو سرمست. ولی اگه فکر کردی همه کاره خودتی، هم مغرور می‌شی، هم متکبر؛ توی شکست هم این‌جوری کشتی‌ها غرق می‌شه.

ارسال نظرات