به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، شاید ساعت حدود ۱۰ شب بود که تصمیم گرفتیم راهی مسجد مقدس جمکران شویم؛ سفری که گمان میکردیم تنها چند ساعت به طول خواهد انجامید، اما نمیدانستیم قرار است در طول آن، شاهد جلوههایی باشیم که تا سالها از ذهنمان پاک نخواهد شد؛ صحنههایی سرشار از ایثار، فداکاری، عشق، انتظار، خستگی، همراهی، امید و انسانیتی که در ازدحام میلیونها انسان، خود را به زیباترین شکل آشکار میکرد.
نزدیک ساعت یک بامداد به مسجد مقدس جمکران رسیدیم. از همان لحظه نخست، روشن بود که اینجا دیگر یک مسجد معمولی نیست؛ دریایی از انسان در صحنها و شبستانها موج میزد. پیرمردی که عصایش را در آغوش گرفته بود، جوانی که کولهپشتیاش را بالش کرده بود، مادری که فرزندش را در آغوش داشت، طلبهای که قرآن میخواند و نوجوانی که گوشهای آرام نشسته بود؛ همه با یک مقصد و یک انتظار در کنار هم جمع شده بودند.
شب، آرامآرام سپری میشد، اما مسجد خواب به خود نمیدید. گروهی از زائران، در گوشه و کنار صحنها مشغول نماز، دعا، تلاوت قرآن و نجوا با پروردگار بودند؛ گویی میخواستند آخرین ساعات پیش از آن وداع تاریخی را با عبادت سپری کنند. در سوی دیگر، عدهای که ساعتها در راه بودند، خستگی را تاب نیاورده و بر سنگهای سرد صحن مسجد آرمیده بودند؛ استراحتی کوتاه برای روزی که میدانستند یکی از ماندگارترین روزهای عمرشان خواهد بود؛ روزی که قرار بود رهبر و مقتدای خود را بدرقه کنند.
با طلوع سپیده و اقامه نماز صبح، خستگی شب بیش از هر زمان دیگری خود را نشان داد. بسیاری از زائران، پس از نماز، بیاختیار خود را به آغوش سنگهای صحن سپردند. برخی سر بر کولههایشان گذاشته بودند، بعضی چفیه را زیر سرشان قرار داده بودند و گروهی نیز همانجا که نشسته بودند، چشمهایشان برای دقایقی بسته شد. سکوت آن لحظات، در میان جمعیتی انبوه، تصویری فراموشنشدنی خلق کرده بود؛ سکوتی که تنها نوای آرام دعا و زمزمه زائران آن را میشکست.
در میان همه این صحنهها، کودکان روایت دیگری داشتند.
کودکانی که هنوز در دنیای پاک و بیآلایش کودکی زندگی میکردند، اما همراه پدران و مادران خود، سهمی در این اجتماع تاریخی یافته بودند. برخی آرام در آغوش مادرانشان خوابیده بودند، برخی کنار پدرانشان روی زمین نشسته بودند و بعضی با پرچمهای کوچک در دست، بیآنکه عمق ماجرا را بدانند، در میان جمعیت حضور داشتند.
شاید آنان هنوز معنای کامل این وداع را درک نمیکردند، اما سالها بعد، وقتی تصاویر این روز را مرور کنند، خواهند گفت: «ما هم آنجا بودیم.» همین حضور، آنان را به بخشی از حافظه تاریخی این ملت تبدیل میکرد.
اندکاندک مسجد رنگ و بوی مراسم اصلی را به خود میگرفت. خادمان، نیروهای اجرایی و جمعیت، هر یک خود را برای اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید آماده میکردند. فضای مسجد با نوای دعا، مرثیه و مداحی آمیخته بود. هرچه زمان میگذشت، اشکها بیشتر میشد و سکوتها عمیقتر.
در همان ساعات، قابهای ماندگاری پیش چشمم شکل میگرفت؛ مردی که خسته، سر بر پرچم سهرنگ ایران گذاشته بود؛ نوجوانی که علم عزاداری را با دستانی لرزان اما استوار بالا نگه داشته بود؛ پیرمردی که تکیهگاهش تنها پرچمی بود که تصویر رهبر شهید بر آن نقش بسته بود؛ جوانانی که در سکوت اشک میریختند و چشم از جایگاه مراسم برنمیداشتند.
هر کدام از این صحنهها، روضهای بیکلام بود؛ روضهای که نیازی به روایت نداشت و تنها با دیدن، فهمیده میشد.
آخرین لحظات حضورم در داخل مسجد، همزمان با اقامه نماز بر پیکر پاک رهبر شهید بود. پس از پایان نماز، بیدرنگ خود را به بیرون مسجد رساندم؛ احساس میکردم لحظهای تاریخی در حال آغاز شدن است و باید در میان مردم باشم؛ جایی که قرار بود بزرگترین قابهای این روز رقم بخورد.
بیرون از مسجد، سیل جمعیت ساعتها بود که در انتظار ایستاده بود. انتظار، خود به بخشی از مراسم تبدیل شده بود. مردم، با وجود گرمای هوا، ازدحام و ساعتها ایستادن، نه صفها را ترک میکردند و نه از شوق حضورشان کاسته میشد. این انتظار طولانی، فرصت دیگری برای دیدن انسانها بود؛ انسانهایی که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند.
یکی در سکوت تسبیح میگرداند، دیگری زیر لب زیارت عاشورا میخواند، مادری کودک خستهاش را در آغوش گرفته بود، پیرمردی بر عصایش تکیه داده بود و جوانی بطری آب میان مردم تقسیم میکرد. انتظار، اگرچه جسمها را خسته کرده بود، اما شور دلها را فرو ننشانده بود.
سرانجام لحظه موعود فرا رسید
با ورود پیکر پاک رهبر شهید به میان آن دریای بیکران انسان، گویی موجی عظیم در میان جمعیت به حرکت درآمد. بغضهایی که ساعتها در سینهها مانده بود، ناگهان شکست. صدای گریه، صلوات، شعارها و زمزمه دعا در هم آمیخت و صحنهای آفرید که توصیف آن با واژهها دشوار است.
خورشید مستقیم بر سر مردم میتابید، فشار جمعیت نفسها را به شماره انداخته بود و خستگی ساعتها انتظار بر چهرهها نشسته بود؛ اما هیچکدام از این سختیها نتوانسته بود اراده مردم را برای همراهی در این بدرقه تاریخی کمرنگ کند.
پنجرهای به اقیانوس دلتنگی
آن روز، دوربین من فقط تصویر ثبت نمیکرد؛ روایت یک ملت را ثبت میکرد. روایتی از مردمی که آمده بودند تا آخرین عهد خود را با رهبرشان تجدید کنند؛ مردمی که با اشک، با صبر، با ایستادگی و با حضورشان، صفحهای دیگر بر دفتر تاریخ این سرزمین افزودند؛ صفحهای که بیتردید، سالها بعد نیز از آن به عنوان یکی از ماندگارترین جلوههای همبستگی، وفاداری و حضور مردمی یاد خواهد شد.
دوربینم را بالا آوردم؛ اما خیلی زود فهمیدم که هیچ لنزی توان ثبت آنچه در برابر چشمانم میگذرد را ندارد. اینجا فقط تصویر نبود؛ موجی از احساس بود که از میان میلیونها انسان عبور میکرد. هر قابی که میگرفتم، پشت آن صدها روایت ناگفته پنهان بود.
قاب اول: کوه اندوه در سیل جمعیت
در میان فشار جمعیت، مردی نگاهم را میخکوب کرد.
چفیه را محکم دور سرش بسته بود؛ همانگونه که سالها پیش رزمندگان میبستند. سرش را روی دستهایش گذاشته بود و چنان در خود فرو رفته بود که انگار دیگر هیچ صدایی به گوشش نمیرسید. اطرافش هزاران نفر حرکت میکردند، شعار میدادند، اشک میریختند، اما او در سکوتی عجیب غرق شده بود.
از پشت شیشه عینکش، اشک راه خود را میان غبار صورتش باز کرده بود و روی محاسن سپیدش میلغزید.
قاب دوم: پناه خستگیها و دنیای کوچکِ بزرگ
کمی از مسیر فاصله گرفتم.
زیر سایه لرزان چند بوته، پدری نشسته بود؛ دستانش را روی صورتش گذاشته و برای چند دقیقه چشمهایش را بسته بود. معلوم بود ساعتهاست راه آمده است.
ناگهان خاطره دیشب در ذهنم زنده شد؛ سنگهای خنک صحن جمکران که بعد از نماز صبح، برای دقایقی جای استراحت زائران شده بود. آدمها روی همان سنگها خوابشان برده بود؛ نه از آسودگی، بلکه از فرط خستگی.
کنار آن مرد، پسر کوچکش با شالی سیاه روی سر، بیصدا نشسته بود. نه بیقراری میکرد، نه گلایهای داشت. با دستهای کوچکش چیزی را روی زمین خط میکشید و گاهی سرش را بالا میآورد و به موج جمعیت نگاه میکرد.
شاید هنوز معنای همه آنچه رخ میداد را نمیفهمید؛ اما سالها بعد، وقتی این روز را برایش تعریف کنند، خواهد گفت: «من هم آنجا بودم.»
همین حضور، سهم او از تاریخ بود.
قاب سوم: خستگیِ مقدس و انتظار صبورانه
یکی از آنان سرش را آرام بر شانه همسفرش گذاشته بود و چشمهایش را بسته بود. ساعتها انتظار، شبزندهداری، گرمای سوزان و ازدحام جمعیت، هر کدام میتوانست دلیل این سکون باشد.
اما آن قاب، مجال برداشت دیگری هم میداد. شاید آنچه بر چهرهاش نشسته بود، تنها خستگی تن نبود؛ شاید سنگینی اندوه وداع، توان از پاهایش گرفته بود. در روزی که هزاران نفر برای آخرین بدرقه آمده بودند، مرز میان خستگی جسم و دلتنگی دل، چندان روشن نبود.
او چیزی نمیگفت؛ تنها سر بر شانه همسفرش داشت و در سکوت، تصویری از انتظاری را روایت میکرد که ساعت نمیشناخت و با خستگی معامله نمیکرد. گاهی در چنین لحظههایی، انسان نمیتواند تشخیص دهد که چشمها از بیخوابی بسته شدهاند یا از سنگینی غمی که بر دل نشسته است. همین ابهام، این قاب را به یکی از انسانیترین لحظههای آن روز تبدیل کرده بود.
قاب چهارم: گامهای استوار در امتداد غبار
از پشت سر جمعیت حرکت کردم.
از این زاویه، عظمت این سیل انسانی بهتر دیده میشد.
جاده تا دوردستها از انسان پوشیده بود.
پیرمردی عصا به دست، نوجوانی با کولهپشتی، مادری با کودک در آغوش، طلبهای با عمامه، جوانی که بطری آب میان مردم تقسیم میکرد؛ همه در یک مسیر قدم برمیداشتند.
غبار زیر پاها بلند میشد و روی لباسها مینشست.
عرق از پیشانیها جاری بود.
اما هیچکس از حرکت بازنمیایستاد.
گاهی فقط چند ثانیه توقف میکردند، نفسی تازه میکردند و دوباره به راه میافتادند.
آن لحظه با خود گفتم تاریخ، همیشه با قلم نوشته نمیشود؛ گاهی با رد قدمهایی نوشته میشود که در دل خاک جا میمانند.
پناهگاهی از جنس آغوش مادر
در میان آن همه ازدحام، شعار، پرچم و هیاهو، مادری را دیدم که روی زمین نشسته بود و کودک خردسالش را محکم در آغوش گرفته بود؛ آنچنان که گویی میخواست او را از گرمای سوزان، فشار جمعیت و تمام سختیهای آن روز در پناه دستان خود نگه دارد.
کودک آرام بود. سرش را بر شانه مادر گذاشته بود و با همان آرامش کودکانه، گویی همه امنیت دنیا را در آغوش مادر یافته بود. مادر اما، بیآنکه سخنی بگوید، با نگاهی دوردست، چشم به مسیر دوخته بود؛ مسیری که قرار بود آخرین بدرقه در آن رقم بخورد.
آن صحنه بیش از هر تصویر دیگری مرا به فکر فرو برد. تاریخ، همیشه در قاب سخنرانیها، جایگاههای رسمی و لحظههای باشکوه ساخته نمیشود؛ گاهی در همین آغوشهای مادرانه شکل میگیرد. در مادری که فرزندش را با خود به دل یک روز تاریخی آورده است تا او نیز، هرچند بیآنکه معنای همه آنچه میگذرد را بداند، سهمی از حافظه یک ملت داشته باشد.
شاید سالها بعد، این کودک چیزی از گرمای آن ظهر یا خستگی راه به خاطر نداشته باشد، اما آن آغوش، آن امنیت و آن حضور، بخشی از روایت زندگیاش خواهد شد؛ روایتی که نشان میدهد تاریخ، پیش از آنکه در کتابها نوشته شود، در دل خانوادهها و در آغوش مادران زندگی میکند.

قاب ششم: نفس تازه کردن در حاشیه حماسه
سایه باریکی کنار یک دیوار بتنی افتاده بود.
سه جوان همانجا نشسته بودند.
یکی دستهایش را پشت سر قفل کرده و بیآنکه چیزی ببیند، به دوردست خیره شده بود.
چفیه فلسطینی دور گردنش افتاده بود و صورت آفتابسوختهاش از ساعتها پیادهروی حکایت میکرد.
جوان دیگر خوابش برده بود؛ خوابی کوتاه و ناآرام.
این روایت، روایت جسمهایی که به آخر توان رسیده بودند، اما دلهایی که هنوز قصد بازگشت نداشتند، روایت دیگری داشت.
قاب هفتم: تسلای دو همسفر
کنار درختان حاشیه مسیر، دو زن یکدیگر را در آغوش گرفته بودند.
هیچ کلامی میانشان رد و بدل نمیشد؛ بلکه فقط شانههای همدیگر را محکم گرفته بودند.
در آن لحظه فهمیدم همه اندوهها را نمیتوان با واژهها تسکین داد. بعضی غمها آنقدر بزرگاند که زبان از توصیفشان بازمیماند و تنها گرمای یک آغوش، میتواند اندکی از سنگینیشان را بر دوش بکشد.
آن دو زن، بیآنکه سخنی بگویند، روایتگر معنایی بودند که در میان آن هیاهوی عظیم کمتر دیده میشد؛ اینکه سوگواری فقط اشک ریختن نیست، گاهی شریک شدن در اندوه دیگری است.
آن آغوش شاید تنها چند لحظه دوام داشت، اما در میان هزاران پرچم، میلیونها قدم و انبوه شعارها، از بسیاری سخنرانیها رساتر بود. گاهی تاریخ، نه در فریادها، که در همین سکوتهای سرشار از همدلی ماندگار میشود.
قاب هشتم: غریبترین تکیهگاه
در دامنه تپهای خاکی، زنی تنها نشسته بود.
نه با کسی حرف میزد و نه به اطراف نگاه میکرد.
پرچم سهرنگ ایران را دور خود پیچیده بود و سرش را آرام بر آن تکیه داده بود؛ گویی آن پارچه برایش فقط یک پرچم نبود، شانهای بود برای گریستن.
باد آرام از میان چینهای پرچم عبور میکرد و گاهی گوشه آن را بلند میکرد.
از دور، تصویرش شبیه کسی بود که در میان آن همه جمعیت، خلوت شخصی خود را پیدا کرده است.
مدت زیادی نگاهش کردم.
بعضی صحنهها را نباید فقط ثبت کرد؛ باید با تمام وجود تماشا کرد.
وقتی زمان به تشییع به پایان رسید، احساس کردم مسیر را فقط با پاهایم طی نکردهام؛ انگار از میان احساسات یک ملت عبور کرده بودم. دوربینم پر از تصویر بود، اما میدانستم آنچه در حافظهاش ثبت شده، تنها پوستهای از حقیقت است. حقیقت، در لرزش صداها، در اشکهایی که بیصدا روی گونهها میلغزید، در دستهایی که بیهیچ آشنایی دست یکدیگر را میگرفتند، و در قدمهایی بود که با وجود خستگی، همچنان رو به جلو برداشته میشد.
آن روز برای من فقط یک مأموریت خبری یا یک ثبت تصویری نبود؛ سفری بود به قلب مردمی که هر کدام، روایتی از عشق، وفاداری، اندوه و امید را با خود حمل میکردند. شاید سالها بعد، وقتی دوباره این عکسها را ببینم، بیش از آنکه چهرهها را به یاد بیاورم، حس آن روز را به خاطر خواهم آورد؛ حسی که هیچ دوربینی توان ثبت کاملش را ندارد و فقط در حافظه دل باقی میماند.