نجف، حسینیه امام و روایتی نو از بیعت امت با امام شهید
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، روایتهای تازه منتشرشده در پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا با نگاهی متفاوت به آیین بدرقه امام شهید، از همدلی حوزههای قم و نجف، خاطرات عاشقانه دیدارهای ماه رمضان، تحلیل تفاوت آیینهای سوگواری ایران و عراق و شکوه حضور میلیونی امت اسلامی پرده برمیدارند.
نجف؛ پایان یک دوگانه جعلی و آغاز بیعت دوباره حوزهها
این همان نجف و حوزه علمیه هزارساله است که سکولارهای حوزوی با دوگانهانگاریکاذب، سالها تلاش کردند آن را در مقابل حوزه قم و رو به روی امام خامنهای شهید قرار دهند؛ آن دوگانه منحوس و کاذب روحانیت و اسلام غیر سیاسی با اسلام و روحانیت انقلابی و مبارز، اکنون یکباره فروریخته است
روحانیت شیعه و هر دو حوزه قویم قم و نجف، صف در صف زیر تابوت امام شهیدمان دوباره عهد اخوت خواندند و بیعت کردهاند و در مقابل دشمنان امت اسلامی ایستادهاند.
این حوزه علمیه نجف است که پیکر مطهر آن مرجع و زعیم و رهبر بزرگ و بیبدیل را به آغوشش گرفته و ندبه میخواند...
مسئولان سیاسی و نظامی ایران طبق بهانههایشان باید پاسخ دهند که آیا عراق پل و زیرگذر نداشت که مانع حضور پیکرهای مطهر شود؟ عراق گرم نبود؟ میلیونها عزادار نداشت؟ امکانات، بودجه و زیرساختهایش از ایران کمتر نبود؟ شرایط امنیتی آن کشور با داعش و آمریکا و انواع تهدیدات تروریستی بدتر از ایران نبود؟
پس چرا میلیونها عاشق عزادار در نجف و کربلا توانستند با آرامش، نظم و عزت با امام شهید خود وداع کنند، اما در تهران و قم سهم بسیاری از مردم تنها کیلومترها پیادهروی و ساعتها انتظار و حسرت بدون زیارت پیکر پاک امام شهیدشان بود؟
چرا در عراق میشود یک شبانهروز از نجف تا کربلا در مسیر و در عتبه مقدس با فضایی بسیار محدودتر تا نماز صبح مراسم تشییع و سوگواری گرفت اما در ایران با چندین برابر زیرساخت و امنیت و رفاه و فضای بیشتر داغ تشییع و وداع را به دل مردم گذاشت؟
عطری که از حسینیه رفت
هر سال با نسیم ماه خدا، اولین پچپچ خانهمان این بود: «امسال هم رزق جاده و صف و حسینیه میشود؟» هنوز آفتاب باز نشده بود که بیرون میزدیم، پا به پای خورشید میدویدیم تا به صفهای طولانی برسیم. دو سه ساعت نشستن و انتظار، پیشپرداخت دیدار تو بود و چه دوستداشتنی.
وقتی درها باز میشد، انگار به قطعهای از بهشت قدم میگذاشتیم. بویی در فضا میپیچید که هرچه میگردم، شبیهاش را نمییابم؛ عطری که با دل مینوشیدی، عطری که بیاختیار چشمانت را بارانی میکرد. انگار حضور آن قلب روشن، محبتش را پیشفرستاده بود تا دلهای ما را فتح کند.
یادم هست یکبار در صفهای اول نشسته بودم. صدای جزءخوانی قرآن میپیچید و ما در اتمسفر عرفانی، منقلب و گریان، روزهدار به ملکوت وصل میشدیم. ناگهان زمزمهها بلند: «آمد... آقا آمد...» همه از جا میکندیم. وقتی پرده کنار میرفت و صورت ماهت نمایان میشد، آن عطر هزار برابر میشد. دستها بالا: «سلام آقا... سلام بابا...» دیدن تو، آب روی آتش خستگی بود و تو با دست مجروح و مهربانت، سلاممان را پاسخ میدادی.
پشت آن ستون همیشگی رو به قبله، نماز میخواندی؛ نمازی که وصل بود به خدا. بعد از نماز، دستهای خانومها بالا: «آقا چفیه بده...» با حوصله نگاه میکردی و چفیه را به یکی میسپردی و ما حسرتبهدل تماشا میکردیم. حیف که از آن همه رفتوآمد، هیچچیز سهم دستهای خالی من نشد و حالا دیگر بار بعدی در کار نیست؛ فقط یک «یاد»، یک «خاطره» و یک «داغ سنگین» باقی است.
و اما... ماه رمضانی که یتیم شدیم. هرگز فکر نمیکردم ماه رمضانی بیاید که ما برای نماز پشت سرت بیاییم، اما تو در همان ماه خدا پر بکشی و شهید شوی... همیشه دلخوشی داشتیم که اگر آقا نباشد، حسینیهی امام خمینی هست؛ گلیمهای آبیرنگش هست. اما امروز فهمیدم حسینیه بدون تو، دیگر آن حسینیه نیست. بیتو، نه گلیمها صفایی دارند و نه عطری باقی است. حسینیه با عطر تو معطر بود و حالا تهی شده است.
آقای من! پدر امت! در روز بدرقهات، دست من خالی است؛ نه چفیهای، نه یادگاری. تنها کاری که از من یتیم برمیآید این است که بیایم، پای تابوتت اشک بریزم و با همان چشمهای بارانی حسینیه، خواهش کنم: «آقا جان... دست خالی ما را بگیر و آنطرف شفاعتمان کن...»
اما گمان نکن این اشکها نشانهی انفعال است. در میانهی هقهق وداع، با پیکر مطهرت عهدی از جنس خون میبندیم. عبایت امروز بر دستهای امت تشییع میشود، اما پرچمت هرگز بر زمین نمیماند. امروز روز نشستن نیست، روز قیام است. فریاد میزنیم: «باید برخاست...»
سفرت بخیر، عطر خوش روزهای ماه رمضان.
ساجده آقابابائی
دو روایت از یک سوگ؛ فرمِ تحمیلی یا زیستِ عاشقانه؟
هنگامی که به تماشای دو آیین سوگواری - ایران و عراق - برای یک پرتره یا یک رویداد واحد مینشینیم، آنچه در وهله اول چشم را مینوازد یا ذهن را به چالش میکشد، تفاوت در جزییات برگزاری نیست؛ بلکه مواجهه با دو خوانش کاملاً متفاوت از نسبت میان انسان، بدن و امر جمعی است.
این تفاوت فراتر از سیاستهای لجستیکی یا توان اجرایی نهادها، ریشه در یک شکاف فکری و فلسفی عمیق دارد. شکافی میان «فرمی که از بیرون تحمیل میشود تا ارادهها را منضبط کند» و «فرمی که از درون واقعیت عاطفی و زیسته انسانها میجوشد».
در مدل اول و شکل برگزاری ایرانی مراسم، که نمونهاش را در ساماندهیهای رسمی و مهندسیشده میبینیم، با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «سوگواری انضباطی» نامید. در این الگو، فضا پیش از حضور انسانها تعریف شده است. بلندگوها، مسیرهای مشخص، قوانین صلب حرکت و حتی ضربآهنگ صداها از قبل در یک ساختار دیوانسالارانه طراحی شدهاند. در اینجا، انسانها قرار نیست تجربه خود را خلق کنند، بلکه باید خود را با یک کل از پیشساخته تطبیق دهند. بدن در این فضا، عاملیت خود را از دست میدهد و به مهرهای در یک جدول زمانی و مکانی تبدیل میشود. این فرم فکری، به ذهنیت انسانی اعتماد ندارد و گمان میکند حقیقت و شکوه یک آیین، تنها از مجرای نظارت، تقارن و کنترل همهجانبه عبور میکند. در نتیجه، آنچه پدید میآید بیشتر شبیه به یک بازنمایی آیینی یا نمایشی از نظم است تا یک غلیان روحی؛ ساختاری که در آن ارادههای فردی ناگزیرند خود را ذوب کنند تا بقای فرم تحمیلی را تضمین کنند.
در نقطه مقابل و عراقی آن، مدلی قرار دارد که در تصاویر خودجوش آیینهای مردمی، نظیر آنچه در عراق جریان دارد، تبلور مییابد. در اینجا فرم از پیش تعیین شده نیست، بلکه در لحظه و از دل پیوند میان بدنها، صداها و عواطف متولد میشود. این آیین نه بر اساس مهندسی صدا، بلکه بر پایه همنوایی حنجرهها شکل میگیرد. گرما، خستگی فیزیکی، پاشیدن آب برای تحمل حرارت و فریادهای همزمان، همگی عناصری زیستهاند که نشان میدهند سوگواری یک کنش انتزاعی نیست، بلکه پیوندی عمیق با فیزیولوژی و واقعیت زنده انسان دارد. در این فرم، نظم وجود دارد، اما این نظم نه از بالا و به واسطه بخشنامهها، بلکه از دل یک توافق نانوشته و درونی میان عزاداران بیرون میآید. انسانها در این ساحت، ابزار اجرای یک سناریو نیستند، بلکه خود نویسنده و بازیگر این درام جمعیاند. ارادهها در این فضا سرکوب نمیشوند، بلکه در یک تجربه مشترک و دراماتیک به جریان میافتند.
تقابل میان این دو آیین، ما را به یک پرسش بنیادیتر در فلسفه اجتماع و هنر میرساند: آیا فرم باید ظرفی باشد که انسان را در خود مچاله کند، یا لباسی که متناسب با قامت تجربه او دوخته میشود؟
وقتی آیین به یک برساخت از پیش تعیینشده و انتظامی تبدیل میشود، به مرور زمان شور حیاتی خود را از دست میدهد و به یک کالبد بیروح بدل میگردد که تنها با پمپاژ مداوم تبلیغات و سازماندهی بیرونی سرپا میماند. اما وقتی آیین اجازه مییابد که از بستر طبیعی احساسات و ارادههای آزاد مردم تغذیه کند، هر بار با نیرویی تازه متولد میشود و میتواند معنا را بدون واسطه منتقل کند. این همان مرز باریک میان سوگواری به مثابه یک «ابزار» و سوگواری به مثابه یک «زیست» است. در نهایت، یکی به دنبال تسخیر فضا و ارادههاست و دیگری به دنبال تجلی حقیقت انسانی در بستر یک سنت زنده.
ح.وحیدی
وقتی خاکیبودن، شکوه عزاداری را میآفریند
عزاداری عراقیا تو یه لول دیگس
تو ایران هم دم مسئولین گرم خوب برگزار شد ها ولی هرچی خاکی تر بهتر؛ عراقیا ما رو شرمنده کردند
اقول شکرا جیدا یا شعب العراقی
همگی میگفتند بابا خانه خراب شدیم
زهرایی
جایی که عشق، هژمونی آمریکا را دفن کرد
قدرت آمریکا در امنترین سنگر منطقهایاش فرو ریخت؛ نه در میدان جنگ که در میدان «عشق». همان عراقی که روزی پایگاه ارتش آمریکا و سکوی پرتاب موشکهای صدام علیه ایران بود، امروز گهواره استقبال و بدرقه چند میلیونی #قائد_شهید شد. این شکست کامل پروژه هژمونی غرب است.
تشییع میلیونی امام شهیدمان در عراق، تبدیل به «مقبره حیثیت آمریکا» شد.
نباید به سادگی از کنار این موضوع گذشت.