گزارش؛
این بیرق نمیافتد + تصویر
گاهی یک جمله، تمام حقیقت یک روز را در خود خلاصه میکند. برای من، آن جمله همین بود: «این بیرق نمیافتد.»
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، گاهی یک جمله، تمام حقیقت یک روز را در خود خلاصه میکند. برای من، آن جمله همین بود: «این بیرق نمیافتد.»
وقتی در میان آن غوغای بیانتهای جمعیت قدم میگذاری، نخستین چیزی که روحت را لمس میکند، نه گرمای سوزان آفتاب است و نه خستگیِ ساعتها راه رفتن؛ بلکه حرارتی است که از دلهای مردم برمیخیزد. حرارتی که هیچ دماسنجی توان اندازهگیریاش را ندارد.
من آنجا بودم؛ ایستاده در میانه کثرتی که در آن، منیتها رنگ باخته بود و همه، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، یک تن شده بودند. میلیونها قدم، اما یک مسیر. هزاران چهره، اما یک نگاه. گویی هرکس بخشی از بار دیگری را بر دوش گرفته بود تا هیچکس در این راه تنها نماند.
در میان آن ازدحام نفسگیر، هر طرف که نگاه میکردم، داستانی در جریان بود؛ داستانهایی که هیچ تریبونی آنها را روایت نمیکند، اما شاید ماندگارترین بخش یک روز تاریخی باشند. در آن شلوغی و خستگیِ مفرط تنها، نگاهم به گوشه و کنار این اقیانوس انسانی افتاد و قابهایی را دیدم که هر کدام معنای همان جمله قدیمی را زنده میکردند: «این بیرق نمیافتد.»

در ازدحامی که ساعتها انتظار، گرمای سوزان آفتاب و فشار جمعیت، توان بسیاری را گرفته بود، نوجوانی را دیدم که قامت نحیفش زیر پرچم سهرنگ ایران استوار مانده بود. اندکی آنسوتر، از میان انبوه سرهای سیاهپوش، تنها دستی پیدا بود که پرچم را بالاتر از همه نگه داشته بود؛ دستی که صاحبش در میان جمعیت گم شده بود، اما بیرقش نه.
کمی آن طرف تر، پیرمردی با محاسنی سپید، با وجود آنکه دیگر توان ایستادن نداشت، بیرق سرخ «یا نثارات الخامنهای» را همچنان برافراشته نگاه داشته بود؛ گویی سالها امانتداری این علم را از نسلی به نسل دیگر به دوش کشیده است. مردی که بیاختیار اشک میریخت. شانههایش از گریه میلرزید، اما دستانش نه؛ پرچمی که در دست داشت، استوارتر از آن بود که اندوه بتواند آن را خم کند. آنجا فهمیدم اشک و استقامت، دو روایت متضاد نیستند؛ گاهی وفادارترین انسانها همانهایی هستند که بیش از دیگران گریه میکنند.

هرچه پیشتر میرفتم، این تصویر بارها و بارها تکرار میشد. گویی پرچم دیگر یک تکه پارچه نبود؛ بهانهای بود برای آشکار شدن پیوندی که نسلها را به هم متصل میکرد. نوجوانی که هنوز ابتدای راه زندگی بود، پیرمردی که سالهای بسیاری را پشت سر گذاشته بود و مردی که اشک امانش را بریده بود، همه در یک نقطه مشترک بودند؛ هیچکدام حاضر نبودند این بیرق بر زمین بماند.
وقتی از میان آن دریای انسان عبور میکردم، بیش از آنکه تصویر ثبت کنم، معنا میدیدم.
فهمیدم راز ماندگاری یک ملت، در قامت بلند پرچمهایش نیست؛ در دستهایی است که حتی وقتی از خستگی میلرزند، هنوز آنها را رها نمیکنند.
آن روز، آفتاب سوزان بود، راه طولانی بود، فشار جمعیت نفسها را به شماره انداخته بود و پاها دیگر توان ادامه نداشت؛ اما هر بار که نگاهم به گوشهای از این اقیانوس انسانی میافتاد، دستی را میدیدم که هنوز پرچمی را بالا نگه داشته است.
و با خود زمزمه میکردم:
تا وقتی این دستها بیدارند، تا وقتی این دلها میتپند، این بیرق بر زمین نخواهد افتاد.




ارسال نظرات