آرامبخشِ سینمای ایران؛ آرامشی خیالی، گسستی واقعی
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، وقتی سینمای ایران، در میان انبوه مسائل، مشکلات و اولویتهای واقعی جامعه، همچنان به موضوعاتی میپردازد که شاید از میان یک میلیون انسان، حتی یک نفر هم درگیر آن نباشد، این نشانه آن است که سینما و سینماگر، بهدنبال نوعی آرامش خیالی و انتزاعی، دور از واقعیتهای زیسته جامعه خویشاند.
فیلم سینمایی آرامبخش از جمله آثاری است که بهروشنی نشان میدهد فیلمساز تا چه اندازه از جامعه خود فاصله گرفته و از مسائل حقیقی آن دور مانده است؛ سینماگری که نهتنها صدای درد مردم را نمیشنود، بلکه اساساً دغدغهای برای شنیدن آن ندارد.
نکته: با توجه به ضعف فنی و هنری جدی در فیلم آرامبخش (مانند ضعف در بازیگری، طراحی صحنه، طراحی شخصیت، فیلمنامه و...)، ما در این نقد تنها به مضمون، داستان و پیامدهای آن میپردازیم.
آرامبخش داستان دختری ـ یا دقیقتر، زنی میانسال و حدوداً چهلساله ـ به نام «آرام» است که سالها از ازدواج امتناع کرده یا بنا بر روایت فیلم، بهدلیل دخالت والدینش نتوانسته همسری را که میخواهد برگزیند. او اکنون، بدون اطلاع والدینش، دختربچهای را از بهزیستی به سرپرستی پذیرفته و محور اصلی داستان، تلاش این زن برای نگهداشتن این کودک است.
بنمایه اصلی فیلم، روایت زنی است که میخواهد بهتنهایی مادر دختری یتیم باشد؛ انتخابی خودخواهانه که در آن، کودک اگرچه صاحب مادر میشود، اما آگاهانه و برای همیشه از مهر پدر محروم میماند.
نکته قابل تأمل آن است که فیلمساز نام این زن را «آرام» گذاشته است؛ شخصیتی که در واقعیت، سرشار از تنشهای روحی و آشفتگیهای ذهنی است. عجیبتر آنکه نام دومی نیز برای او انتخاب شده: «مریم»؛ ارجاعی آشکار به حضرت مریم سلاماللهعلیها، مادر حضرت عیسی علیهالسلام؛ آن زن پاکیزهای که به اذن خداوند، بدون همسر، حضرت عیسی مسیح را باردار شد و به دنیا آورد تا معجزهای الهی برای انسانها باشد.
این ارجاع، کاملاً سطحی و تقلیلگرایانه است و تنها برای این منظور انجام شده که چنین القا کند: اگر حضرت مریم توانست بدون شوهر مادر شود، پس این زن نیز میتواند بدون تشکیل خانواده، سرپرستی فرزندی را بپذیرد.
این ایده، اگرچه هیچ نسبتی با مسائل و اولویتهای جامعه ایرانی ندارد، اما برگرفته از یک الگوی مسئلهدار در جهان غرب، بهویژه انگلستانِ پس از جنگ جهانی دوم است؛ الگویی که با عنوان «مادران مجرد» شناخته میشود.
ماجرای مادران مجرد در انگلستان، به زنانی بازمیگردد که یا در نتیجه روابط جنسی با سربازان باردار شده بودند، یا خود در ارتش حضور داشتند و بدون ازدواج صاحب فرزند شدند؛ کودکانی با پدرانی نامعلوم. در آن مقطع، این زنان بهدلیل ملاحظات اخلاقی، تحت فشار شدید اجتماعی قرار داشتند. دولت انگلستان برای کاهش این فشار، پروژهای فرهنگی را آغاز کرد که طی آن، مادران مجرد نهتنها از دایره شماتت اخلاقی خارج شدند، بلکه بهعنوان مادرانی ایثارگر مورد تحسین و تمجید قرار گرفتند.
نتیجه این مداخله فرهنگی، رواج الگوی خانوادههای تکوالد در جهان غرب بود؛ خانوادههایی که در آن، زن، فرزندی را از پدری نامعلوم به دنیا آورده و بهتنهایی بزرگ میکند. پیامد این دستکاری فرهنگی، گسترش روابط نامشروع، خانوادهگریزی و فرزندآوری خارج از چارچوب خانواده بود؛ پیامدی که امروز آثار آن را در شمار بالای کودکان بیپدر در جوامع غربی مشاهده میکنیم.
فیلم آرامبخش، بیتردید نمیتواند صریحاً از فرزند نامشروع یا خانواده تکوالد دفاع کند، اما با طرح موضوع سرپرستی کودک یتیم از بهزیستی، عملاً زمینهسازی فرهنگی برای پذیرش الگوی «مادری مجرد» در جامعه ایرانی را فراهم میآورد؛ بیآنکه به حق بنیادین این کودکان برای داشتن خانوادهای کامل اذعان کند.
در این فیلم، خودخواهی «آرام» برای تصاحب فرزندی از بهزیستی، بهعنوان حقی طبیعی و مشروع نمایش داده میشود و بهصورتی کاملاً سطحی، با عادتکردن کودک به نامادری توجیه میگردد؛ حال آنکه در همین فیلم، خود آرام پس از سالها نتوانسته خودخواهی پدر، مادر، ناپدری و نامادریاش را ببخشد.
تناقض آشکار آنجاست که فیلم به قوانین سختگیرانه سازمان بهزیستی اشاره میکند، اما همزمان، راههای دور زدن این قوانین را نیز به مخاطب میآموزد. مخاطبی که تحت تأثیر این فیلم، زندگی مجردی ـ یا دقیقتر، مادری مجرد ـ را انتخاب کند و بخواهد خود صاحب فرزند شود، ناگزیر باید یا از مسیرهای نامشروع یا از روشهای نامتعارف اقدام کند؛ مسیری که در هر صورت، به تولید آسیبهای اجتماعی تازه در جامعه ایرانی خواهد انجامید.
پرسش اساسی ما از سازمان سینمایی کشور این است: چگونه به چنین فیلمنامه و داستانی، که میتواند به پیامدهای فرهنگی و اجتماعی دهشتناک بینجامد، مجوز تولید داده میشود؟ آیا سازمان سینمایی کشور، بهعنوان بخشی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مسئولیتی در قبال فرهنگ عمومی جامعه ندارد؟ آیا در میان مسئولان آن، هیچ آگاهیای نسبت به پیامدهای اجتماعی یک اثر سینمایی وجود ندارد؟
مگر میشود فیلمنامهای را خواند و به نتایج و تبعات اجتماعی آن نیندیشید؟
و پرسش نهایی: سینمای ایران تا چه زمانی میخواهد سر خود را در لاک روشنفکرمآبیِ الیتهای غربگرای جامعه فرو برده و از دیدن واقعیتهای عینی جامعه خویش چشم بپوشد؟ جامعه سینمایی ایران چه زمانی تصمیم میگیرد روایتگر واقعی دردها، مسائل و حقایق اجتماعی مردم خود باشد؟