«با خیال راحت زندگی کن» / منشور قرآنی بانوان برای عبور از وعدههای پوچ شیطان
به گزارش خبرنگار گروه جمعیت و تعالی خانواده خبرگزاری رسا، در جهان پرمشغله امروز که هر روز با انبوهی از دغدغهها، مسئولیتها و چالشهای ریز و درشت روبهرو هستیم، گاهی آنقدر درگیر روزمرگی میشویم که صدای فطرت خویش را گم میکنیم. در این هیاهوی زندگی، چه چیزی میتواند لنگر آرامش ما باشد؟ چه پناهی امنتر از کلام خدا برای تسکین دلهای پراضطراب؟
زندگی با آیهها، یعنی اجازه دادن به نور وحی برای تابیدن در تاریکترین لحظات؛ یعنی یافتن پاسخی برای پرسشهای بیپاسخ، تسکینی برای زخمهای ناپیدا و نیرویی برای ایستادن در برابر طوفانهای سهمگین. آیههای قرآن تنها متنهایی مقدس بر روی کاغذ نیستند، بلکه نسیمهایی هستند که از جانب دوست میوزند و روح خسته ما را نوازش میدهند.
چه زیباست وقتی در میان شلوغیهای زندگی، لحظهای میایستیم و با آیهای از کلام خدا همکلام میشویم؛ گویی او مستقیماً با ما سخن میگوید، از غمهایمان آگاه است، از رنجهایمان خبر دارد و دقیقاً همان کلماتی را به زبان جاری میکند که مرهم دل ماست.
زندگی با آیهها به ما میآموزد که صبر، تنها تحمل کردن نیست؛ یک مقاومت آگاهانه و فعال است. نماز، فقط یک عبادت خشک و خالی نیست؛ یک سیستم عامل معنوی است که ما را به منبع لایزال قدرت الهی متصل میکند. توکل، به معنای دست کشیدن از تلاش نیست؛ بلکه به معنای تکیهکردن بر قدرتی است که از همه قدرتها برتر است.
در این مجموعه گفتارها، با تأمل در آیههای نورانی قرآن، به ویژه آیاتی که درباره صبر، نماز و مسئولیتهای انسانی سخن میگویند، تلاش میکنیم تا با نگاهی نو، این گنجینههای الهی را در زندگی روزمره خود جاری سازیم. سفری به عمق معانی، با تکیه بر نقش ویژه زنان در هستی و چالشهای منحصربهفردی که با آن روبهرو هستند.
با ما همراه شوید تا زندگی با آیهها را تجربه کنیم...
جزء سوم( با خیال راحت زندگی کن!)
«الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا»
سلام بر شما بانوان بزرگوار، که با هر نفس خود، ستونهای این سرزمین را محکمتر میکنید. شما که در هر نقشی (از مادر و همسر تا کارمند و مدیر) با وجود تمام سختیها و ناملایمات، ذرهای از ایمان و ارادهتان کاسته نمیشود. خدا را شاکرم که در این جمع نورانی، مهمان قلبهای پرمهرتان هستم.
امروز اینجا گرد هم آمدهایم، نه برای شنیدن حرفهای کلیشهای، بلکه برای لمس یک حقیقت عمیق؛ حقیقتی که شاید هر روز در خلوت خود با آن دستوپنجه نرم میکنیم، اما حتی نامش را نمیدانیم. آمدهایم تا نقاب از چهرۀ دشمنی قسمخورده برداریم؛ دشمنی که آرامش را از روح ما میدزدد و بهجای آن، بذر اضطراب و نگرانی میکارد و اجازه نمیدهد راحت زندگی کنیم. این چالش، همان ترسهای بیهودهای است که در قالب نجواهایی موذیانه، هر روز در گوش ما زمزمه میشوند.
این صداها، هوشمندانه عمل میکنند و دقیقاً نقاط ضعف و دغدغههای قلبی ما بانوان را نشانه میروند:
به زن خانهدار، که قلب تپندۀ یک خانواده است، میگویند: «ارزشت در این چهاردیواری دیده نمیشود. تو که دستمزدی نداری، چطور میخواهی آیندهات را تأمین کنی؟ نکند سالها بعد، بدون پشتوانۀ مالی و اجتماعی، تنها بمانی؟ تمام زحمتهایت دیده نمیشود و تو در حال درجا زدن هستی». این زمزمهها، بذر فقر هویتی و فقر مالی را در دل مادری میکارند که تمام وجودش را برای خانوادهاش گذاشته است، تا بهجای لذتبردن از معمار بودنِ کانون گرم خانواده، دچار حس بیارزشی و نگرانی دائمی شود.
به پرستار خستهای که جان میبخشد، میگویند: «این همه درس خواندی، این همه زحمت کشیدی، آخرش شد این؟ چند تا بیمار نگهداری میکنی که ارزشت را نمیدانند. اگر به فکر خودت نباشی، فردا همین شغلت را هم از دست میدهی. یک فکری به حال آیندهات بکن!»
به کارمند یا مدیر زحمتکشی که برای پیشرفت شغلیاش تلاش میکند، میگویند: «انقدر برای این شرکت یا سازمان جان نکن! مگر چقدر به تو پول میدهند؟ یک روز بیکار شوی، هیچکس به دادت نمیرسد. اینقدر وقف کار نباش، به فکر جیب خودت باش!»
به دختر جوانی که تازه زندگی مشترکش را شروع کرده، زمزمه میکنند: «خانهات را که دیدم! فلانی خانهاش چه طور است، همسر فلانی برایش چه خریده. چرا تو نباید داشته باشی؟ مگر تو از آنها کمتر هستی؟ این زندگیات ساده است، باید یک فکری به حالش بکنی!» این نجوا، حس ناکافی بودن و کمبود را در او ایجاد میکند.
به زن مطلقه یا بیوهای که با عزت در حال گذران زندگی است، میگویند: «تنهایی چه میکنی؟ بدون همسر که نمیشود. آیندهات خیلی سخت خواهد شد. دیگر به فکر ازدواج نباش؟ خودت را برای بچههایت خراب نکن!» اینها همه وعدههای فقر است.
اما در مقابل این وسوسهها، صحنۀ دیگری هم هست. شیطان ما را به «فحشاء» نیز امر میکند. فحشا در اینجا معنایی وسیع دارد؛ یعنی هر کار زشت و ناپسندی که انسان را از مسیر درست خارج کند. او با وعدههای دروغین، ما را به سمت این کارها سوق میدهد. به مادر خانهدار میگوید: «ولش کن! ارزش نداری. بیتفاوت باش، وظایفت را درست انجام نده!» به پرستار میگوید: «به بیمار بیاعتنایی کن، چرا باید خودت را اذیت کنی؟!» به کارمند میگوید: «اختلاس کن، حقوق مردم را نده، از موقعیتت سوءاستفاده کن!» به زن جوان میگوید: «برای رسیدن به آرزوهایت به هر قیمتی شده، تن به هر کاری بده!»
در نهایت، چالش ترس (وعده فقر) و فریب (امر به فحشاء) دستبهدست هم میدهند و قدرت تصمیمگیری و محاسباتی ما را مختل میکنند و بهجای اتکا به توانمندیهای خود و توکل به خداوند و تلاش در مسیر درست، با یک محاسبۀ غلط در دام شیطان میافتیم.
اما در مقابل این وعدۀ پوچ، وعدۀ خداوند قرار دارد: «مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا». خداوند به ما آرامش، بخشش و فزونی نعمت را وعده میدهد. او نمیگوید فقر نیست، بلکه میگوید: «نگران نباشید، من هستم». او نمیگوید مشکل پیش نمیآید، بلکه میگوید: «اگر مشکلی پیش آمد، آن را جبران خواهم کرد و فضل و بخشش خود را بر شما فرو میریزم. پس نگران نباشید و با خیال راحت زندگی کنید».
شیطان چگونه دستگاه محاسباتی ما را مختل میکند؟
چرا اینقدر راحت فریب این وعدههای پوچ را میخوریم؟ چرا دستگاه محاسباتی ذهن ما به این سادگی مختل میشود؟
خواهران من! اجازه بدهید یک مثال بزنم. تصور کنید یکی از معتبرترین و ثروتمندترین بازاریهای شهر که همه او را به امانتداری و خوشقولی میشناسند، یک چک میلیاردی به ما بدهد. او از ما میخواهد در ازای این چک، بخشی از وسایل و امکانات زندگیمان را که شاید خیلی هم ضروری نباشند، به چند خانوادۀ نیازمند در محله بدهیم تا بتوانند ازدواج کنند و مشکلاتشان را برطرف سازند. آیا لحظهای به نقد شدن آن چک شک میکنیم؟ آیا با خودمان میگوییم نکند این چک پاس نشود؟ قطعاً خیر! با اطمینان کامل و خوشحالی، وسایل را میبخشیم، چون به وعدهای بزرگتر و معتبرتر اعتماد کردهایم.
سؤال اصلی اینجاست: چطور ما به چک یک بازاری اعتماد میکنیم، اما به وعدۀ خالق تمام بازارها و ثروتها، به وعدۀ خدای واسع و علیم، شک میکنیم؟! مشکل دقیقاً همینجاست: ریشۀ محاسبات غلط ما، عدم اعتماد به وعدههای خداست.
شیطان دقیقاً از همین نقطۀ ضعف استفاده میکند. او میبیند که ایمان ما به وعدههای الهی سست است، پس با وعدههای دروغین خود، ما را میترساند. اینجاست که داستان زیبای امام کاظم (ع) راه را به ما نشان میدهد و گره را باز میکند.
احمد بن محمد بن ابینصر بزنطی، از یاران امام رضا (ع)، به امام کاظم (ع) عرض کرد: «قربانت شوم! سالهاست که از خداوند حاجتی خواستهام و از دیر شدن اجابت آن، در قلبم چیزی (از شک و ناامیدی) راه یافته است». امام با نگاهی نافذ و مهربان فرمودند: «ای احمد! مراقب باش و به شیطان اجازه نده راهی بر تو بیابد تا ناامیدت کند». سپس از او پرسیدند: «اگر من به تو قولی بدهم، آیا به آن اطمینان میکنی؟» بزنطی با تمام وجود پاسخ داد: «اگر به قول شما اعتماد نکنم پس به چه کسی اعتماد کنم، در حالی که شما حجت خدا بر خلقش هستید؟» اینجا بود که امام درس بزرگ توحید را به او دادند و فرمودند: «پس به خداوند بیشتر از من اعتماد کن، چرا که تو با خدا وعدهای داری». مگر نه این است که خداوند فرموده: «وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ»؛ من نزدیکم و دعای دعاکننده را اجابت میکنم. این همان خدایی است که وعده داده: «وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا». پس امام میفرمایند: «فَکُنْ بِاللَّهِ أَوْثَقَ مِنْکَ بِغَیْرِهِ؛ اعتمادت به خداوند از هرکس دیگری بیشتر باشد». امام میفرمایند به وعده خدا «أَوْثَقَ» باشید، یعنی محکمتر و مطمئنتر به او اعتماد کنید. وقتی خداوند با این صراحت وعده فضل و مغفرت میدهد، دیگر جایی برای ترس از وعدۀ فقر شیطان باقی نمیماند و انسان میتواند با تکیه بر چنین قدرتی، با خیال راحت زندگی کند.
در دنیای امروز، حملۀ شیطان بسیار پیچیده و سنگینتر شده است. دنیایی که شبکههای اجتماعی و ماهوارهای، بیوقفه ما را به اومانیسم و خودخواهی دعوت میکنند؛ فرهنگی که میگوید: «اول خودت! آسایش، لذت و موفقیت تو از همه چیز مهمتر است». در چنین فضایی، بیتفاوتی نسبت به مشکلات دیگران، یک ارزش به حساب میآید. حتی تکنولوژیهای پیشرفته نیز ما را به سمت خودمحوری سوق میدهند. شبکههای اجتماعی بهجای همدلی، حسرت و مقایسه را ترویج میکنند و فرهنگ مصرفگرایی و سرگرمیهای فردی، ما را به بخل و انزوا میکشاند و از کمک به دیگران غافل میسازد.
راه مبارزه
بهترین و قدرتمندترین راه برای مبارزه با این وسوسهها، دقیقاً عمل به نقطۀ مقابل آن است؛ انفاق، از خودگذشتگی و کمک به دیگران، با مال، جان، آبرو، زمان و هر امکانی که در اختیار داریم. انفاق، یک «نه» بزرگ به فرهنگ خودخواهی مدرن و یک «بله» محکم به وعدۀ الهی است.
هرگاه شیطان به ما وعدۀ فقر داد، به خودمان بگوییم: «خدای من، وعدۀ فضل و برکت داده است.» و این فرمول شکستناپذیر را از مولایمان امیرالمؤمنین علی (ع) به یاد بیاوریم که فرمودند: «أَنْفِقْ وَأَيْقِنْ بِالْخَلَفِ؛ انفاق کن و به جایگزین شدن آن (از سوی خدا) یقین داشته باش». و بدان که این یک معادلۀ الهی است: «وَاعْلَمْ أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُنْفِقْ فِي طَاعَةِ اللَّهِ، اُبْتُلِيَ بِأَنْ يُنْفِقَ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ؛ هرکس در راه اطاعت خدا خرج نکند، گرفتار میشود که در راه معصیت خدا خرج کند». اگر امروز برای جهیزیه یک دختر یتیم کمک نکنیم، فردا ممکن است چند برابر آن را خرج یک چشموهمچشمی بیارزش یا بیماری ناگهانی کنیم و همچنین: «وَ مَنْ لَمْ يَمْشِ فِي حَاجَةٍ وَلِيِّ اللَّهِ، اُبْتُلِيَ بِأَنْ يَمْشِيَ فِي حَاجَةٍ عَدُوِّ اللَّهِ؛ و هرکس در برآوردن نیاز دوست خدا قدم برندارد، گرفتار میشود به اینکه در برآوردن نیاز دشمن خدا قدم بردارد».
حتماً بسیاری از شما عزیزان سعادت حضور در راهپیمایی اربعین و زیارت قبر ششگوشۀ امام حسین (ع) را داشتهاید. آیا هیچگاه از خود پرسیدهاید راز اینهمه مهماننوازی و سخاوت زنان و مادران عراقی چیست؟ چطور ممکن است خانوادهای که شاید خود در طول سال با سختی روزگار بگذراند، تمام دارایی یکسالهاش را خالصانه در چند روز خرج زائران کند؟
پاسخ در یک کلمه است: ایمان به وعدۀ خدا و اهلبیتش (ع). آنها یک کد طلایی در دست دارند که دستگاه محاسباتی شیطان را برای همیشه از کار انداخته است. آن کد، کلام نورانی امام صادق (ع) است. شخصی به محضر ایشان رسید و پرسید: «فَمَا لِلْمُنْفِقِ فِي خُرُوجِهِ إِلَيْهِ وَ الْمُنْفِقِ عِنْدَهُ؟؛ اگر کسی در راه زیارت [امام حسین (ع)] پولی خرج کند، چه اجر دارد؟» امام با قاطعیت فرمودند: «قَالَ دِرْهَمٌ بِأَلْفِ دِرْهَمٍ؛ در مقابل هر یک درهمی که خرج کرده، هزار درهم دریافت خواهد نمود». زنان عراقی این حدیث را فقط نشنیدهاند، بلکه با تمام وجود باور کردهاند. برای آنها، خرج کردن برای زائر امام حسین (ع)، یک معاملۀ پرسود و تضمینشده با خداست.
اجازه دهید داستانی از یک قهرمان واقعی برایتان بگویم. نه یک قهرمان با لباس نظامی، بلکه یک زن، یک مادر و یک نانوا از دیار خودمان. او را با نام «خاله صغری» میشناختند که خاطراتش در کتاب «دختر شینا» آمده است.
در اوج روزهای سخت جنگ، وقتی شهرهای مرزی یکییکی خالی میشدند و صدای بمباران لحظهای قطع نمیشد، شیطان به مردم وعدۀ فقر میداد: «بمانید، فقیر میشوید. همهچیزتان را از دست میدهید. پس فرار کنید!» این همان «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ» بود. ترس، واقعی و ملموس بود. اما خاله صغری، نانوایی کوچک خود را در آن شهر جنگزده تعطیل نکرد. شیطان به او امر به فحشا میکرد؛ یعنی راهحلی بهظاهر عاقلانه اما در باطن، فرار از مسئولیت: «جان خودت را نجات بده، این کار یک ریسک بزرگ است!»
اینجاست که آن نبرد درونی شکل میگیرد؛ همان که پیامبر اکرم (ص) به زیبایی آن را توصیف کردهاند و فرمودهاند که در قلب هر انسانی دو نجوا وجود دارد: «إِنَّ لِلشَّيْطَانِ لَمَّةً بِابْنِ آدَمَ وَ لِلْمَلَكِ لَمَّةً، فَأَمَّا لَمَّةُ الشَّيْطَانِ فَإِيعَادٌ بِالشَّرِّ وَ تَكْذِيبٌ بِالْحَقِّ، وَ أَمَّا لَمَّةُ الْمَلَكِ فَإِيعَادٌ بِالْخَيْرِ وَ تَصْدِيقٌ بِالْحَقِّ، فَمَنْ وَجَدَ ذَلِكَ فَلْيَعْلَمْ أَنَّهُ مِنَ اللَّهِ فَلْيَحْمَدِ اللَّهَ، وَ مَنْ وَجَدَ الْأُخْرَى فَلْيَتَعَوَّذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ؛ همانا برای شیطان نزد فرزند آدم وسوسهای است و برای فرشته نیز الهامی است. اما وسوسۀ شیطان، وعدهدادن به شر و تکذیب حق است و اما الهام فرشته، وعدهدادن به خیر و تصدیق حق است. پس هرکس آن (الهام خیر) را در خود یافت، بداند که از جانب خداست و خدا را شکر کند و هرکس آن دیگری (وسوسۀ شر) را یافت، باید از شرّ شیطان به خدا پناه برد».
خاله صغری به این ندای شیطانی گوش نداد و به خدا پناه برد. دستگاه محاسباتی او مختل نشد؛ چون او به یک وعدۀ بزرگتر و حقیقیتر ایمان داشت: «وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا» نتیجه چه شد؟ نانوایی کوچک خاله صغری، به قلب تپندۀ شهر تبدیل شد. با وجود کمبود شدید آرد، تنور او هرگز خاموش نشد. نانهای او انگار برکت داشتند و تمام نمیشدند. او با دستان خستهاش نهتنها نان، بلکه امید میپخت. رزمندگانی که از خط مقدم برمیگشتند، خسته و گرسنه، اولین جایی که به آن پناه میآوردند، عطر نان داغ خاله صغری بود. آن نان فقط جسمشان را سیر نمیکرد، روحشان را زنده میکرد. آن نان داغ، طعم خانه و بوی محبتهای مادرانه را داشت و به آنها یادآوری میکرد که برای چه میجنگند. خاله صغری با همین نانهای ساده، به رزمندگان قوت قلب میداد و با ایستادگیاش، یکتنه جلوی وعدۀ فقر شیطان ایستاد و به یک قهرمان واقعی تبدیل شد. این تجلی عینی فضل خدا بود.
خواهران گرامی! داستان خاله صغری فقط یک خاطره از جنگ نیست. این داستان، زندگی امروز ماست. هر روز، در زندگی شخصی، شغلی و اجتماعیمان، با وعدۀ فقر و امر به فحشا از سوی شیطان روبهرو میشویم؛ ترس از آینده، ترس از شکست، وسوسه برای نادیدهگرفتن ارزشها برای رسیدن به موفقیتهای زودگذر.
خواهران عزیزم! بهترین و ریشهایترین راه مبارزه با این وعدههای شیطانی، ساختن یک سپر دفاعی مستحکم در نسل آینده است. قدرتمندترین سلاح ما این است که فرزندانمان را طوری تربیت کنیم که از همین کودکی، انفاق و ازخودگذشتگی را مشق کنند و با آن خو بگیرند.
آیندۀ تنهایی
این یک حقیقت تلخ اما واقعی است؛ مادرانی که امروز فرزندانشان را به بخل، خساست و خودخواهی دعوت میکنند، در واقع آیندۀ تنهایی خودشان را رقم میزنند. مادری که امروز به فرزندش میگوید: «اسباببازیات را به کسی نده، خوراکیات را تنها بخور، فقط به فکر خودت باش»، درحال پرورش انسانی است که فردا، در سن پیری همین مادر، بهجای آنکه او را در خانۀ خود با عزت نگه دارد، با همین وسوسههای شیطانی او را روانۀ خانۀ سالمندان میکند. چون آن فرزند از کودکی آموخته است که هر آن چیزی که آرامش و آسایش او را بههم بزند، یک مزاحم است. او یاد گرفته در برابر هر نوع فقر و سختی، خودخواهانه عمل کند و سادهترین راه را انتخاب نماید. آن روز، شیطان در گوشش زمزمه خواهد کرد: «نگهداری از مادر پیر، تو را فقیر میکند، آسایشت را میگیرد، تو را از زندگی عقب میاندازد.» و آن فرزند، چون در کودکی هرگز طعم ایثار و ازخودگذشتگی را نچشیده، بهسادگی تسلیم این وسوسه میشود.
اما در مقابل، مادرانی هستند که آیندۀ خود و فرزندشان را با خدا معامله میکنند. در یکی از کوچههای قدیمی شهرضا، مادری با دستهای پینهبسته اما دلی به وسعت آسمان، فرزندی را تربیت میکرد که قرار بود روزی فرماندۀ دلها شود. نام آن مادر «ننه صغری» بود و نام فرزندش «محمدابراهیم». زمستان سردی بود و ننه صغری با هزار امید و زحمت، برای ابراهیم یک جفت کفش نو خریده بود تا پاهای کوچکش در مسیر مدرسه از سوز سرما در امان بماند. ابراهیم با خوشحالی کفشهای نو را پوشید و به مدرسه رفت. آن روز، مادر با آرامش خیال به کارهایش رسید، خوشحال از اینکه فرزندش دیگر با کفشهای کهنه و پاره به مدرسه نمیرود.
نزدیک ظهر، ابراهیم از مدرسه به خانه برگشت. اما مادر با دیدن پاهای برهنه و یخزدۀ پسرش، دلش هری ریخت. کفشهای نو در پایش نبود! با نگرانی جلو رفت و پرسید: «ابراهیم جان، مادر! کفشهایت کجاست؟ نکند در کوچه از پایت درآوردهاند؟!» ابراهیم که سرمای هوا گونههایش را سرخ کرده بود، سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت: «نه مادر... خودم دادم». مادر با تعجب پرسید: «خودت دادی؟!» ابراهیم همانطور که نگاهش به زمین بود، تعریف کرد: «امروز سر کلاس، یکی از بچهها کفش پایش نبود. کفشهایش خیلی پاره بود و انگشتهای پایش از سرما کبود شده بود. پاهایش را زیر خودش جمع میکرد، ولی باز یخ میزد. دلم برایش سوخت. من هم کفشهای خودم را به او دادم که بپوشد».
خواهران من! آن لحظه، لحظۀ امتحان بزرگ آن مادر بود. شیطان با تمام قدرت در گوشش وعدۀ فقر میداد: «دیدی چه شد؟ پولی که بهسختی جمع کرده بودی، از دست رفت. حالا باید دوباره با کفش پاره به مدرسه برود. سرزنشش کن تا دیگر از این کارها نکند.» اما ننه صغری، این مادر آسمانی، کاری کرد که سرنوشت ابراهیم را رقم زد. بهجای سرزنش، جلو رفت، فرزندش را محکم در آغوش کشید و غرق بوسهاش کرد. با چشمانی که از افتخار و محبت میدرخشید، گفت: «آفرین مادر جان! تو بهترین کار دنیا را کردی. خدا از تو راضی باشد! غصۀ کفش را نخور، خدا خودش بهترش را میرساند. مهم این بود که دل یک بچه را شاد کردی».
آن آغوش گرم و آن تأیید مادرانه، بزرگترین درس زندگی را به ابراهیم داد. او فهمید که بخشش، از دستدادن نیست، بلکه بهدستآوردن رضایت خدا و آرامش قلب است. همان کودکی که آن روز از کفش نو خود گذشت، سالها بعد در جبههها، به «محمدابراهیم همت» تبدیل شد؛ کسی که از لباس و غذای خود میگذشت تا به سربازانش برسد و در نهایت، از عزیزترین داراییاش، یعنی جانش، برای دفاع از مردمش گذشت.
خواهران گرامی! شاید فکر کنیم این مبارزه با وعدههای شیطان، مخصوص قصههای تاریخی و انسانهای بزرگ است. اما اجازه دهید داستانی از همین روزهای خودمان، از دل همین شهر و از میان زنانی شبیه به من و شما برایتان بگویم. داستان «زهرا»، یک مادر جوان و معلمی دلسوز.
معامله با خدا
چند ماه پیش، وقتی تصاویر دلخراش کودکان غزه از تلویزیون پخش میشد و پویش «ایران همدل» برای جمعآوری کمکها آغاز شد، قلب زهرا هم مانند همۀ ما به درد آمد. هر شب با دیدن چهرۀ مادرانی که فرزندانشان را در آغوش میفشردند، اشک میریخت و دعا میکرد. دوست داشت کاری بیشتر از دعا انجام دهد، اما شرایط اقتصادی زندگیاش مساعد نبود. حقوق معلمی و درآمد همسرش، کفاف یک زندگی آبرومندانه را میداد، اما پسانداز قابلتوجهی نداشتند.
یک شب، وقتی به جعبۀ کوچک جواهراتش نگاه میکرد، چشمش به «سینهریز عقدش» افتاد؛ یادگاری شیرین از بهترین روز زندگیاش و تنها طلای باارزشی که داشت. ناگهان فکری در قلبش جرقه زد: «این را میبخشم! این تنها چیزی است که دارم و میتواند کمک بزرگی باشد»
اما بهمحض اینکه این فکر در ذهنش جان گرفت، آن نجواهای آشنا و موذیانه آغاز شدند. این دقیقاً همان «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ» بود که به سراغش آمده بود: «زهرا، این یادگاری عقد توست! تنها دارایی باارزشت. میخواهی آن را از دست بدهی؟»، «تو خودت یک دختر کوچک داری. فردا که بزرگ شد، برای جهیزیهاش به همین پول نیاز پیدا میکنی. از آینده خبر داری؟»، «اوضاع اقتصادی را ببین! شاید فردا همسرت از کار بیکار شد. آن وقت حسرت همین یک تکه طلا را خواهی خورد.» و از همه بدتر این نجوا بود: «این یک تکه طلا در برابر آنهمه ویرانی چه ارزشی دارد؟ قطرهای در اقیانوس است. با این کار نه جنگ تمام میشود و نه کودکی زنده میماند. فقط خودت را فقیر میکنی.
این وسوسهها آنقدر قوی بودند که زهرا برای لحظاتی تردید کرد. در جعبه را بست و سعی کرد فکرش را عوض کند. اما تصویر آن مادر فلسطینی که با ظرف خالی دنبال تکهای نان و غذا میگشت تا فرزندش یک شب با شکم سیر بخوابد، از جلوی چشمش کنار نمیرفت. آن شب، زهرا خواب آرامی نداشت و در یک نبرد درونی سخت گرفتار شده بود.
فردای آن روز، وقتی دختر کوچکش را در آغوش گرفته بود و با آرامش برایش قصه میخواند، ناگهان به خودش آمد. یاد این دو وعدۀ الهی افتاد و با خود گفت: «شیطان به من وعدۀ فقر میدهد؛ ترس از آینده، ترس از نداری، ترس از بیاثر بودن. اما خدای من چه وعدهای داده؟ «وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا»
با خودش فکر کرد: «این سینهریز، فقط چند گرم طلاست که در جعبه خاک میخورد. اما اگر آن را ببخشم، تبدیل به دارو برای یک کودک زخمی میشود، تبدیل به یک وعده غذای گرم برای یک مادر گرسنه میشود. این یک ازدستدادن نیست، یک معامله با خداست.
همان لحظه، آن آرامش عجیب به قلبش بازگشت. دیگر هیچ ترسی نداشت و شیطان را با تمام وعدههای پوچش شکست داده بود. بلند شد، سینهریز را برداشت و با قدمهایی محکم بهسمت پایگاه جمعآوری کمکهای مردمی رفت. وقتی آن را به مسئول پایگاه تحویل داد، نهتنها حس نکرد چیزی را از دست داده، بلکه باری سنگین از روی دوشش برداشته شد و قلبی به وسعت دریا پیدا کرد.
این داستان هزاران زن ایرانی است که در این پویش، با بخشیدن طلا و دارایی خود، به شیطان و وعدههایش «نه» گفتند و با آرامش زندگی کردند. در تاریخ ثبت خواهد شد که زنان ایرانی، در چنین شرایط اقتصادی و با همه مشکلات، چنین حادثۀ عظیمی را رقم زدند.
چقدر خوب میشود اگر من و شما، مادران فداکار این جلسه، بخشی از درآمد ماهانۀ زندگی خود را برای کمک به نیازمندان محله و شهر خود و یا مردم مظلوم غزه و لبنان اختصاص دهیم و برکات عجیب آن را در زندگی خود ببینیم.
البته یادمان باشد که وقتی قصد کمک به دیگران کردیم، به شیطان فرصت وسوسه ندهیم. امام باقر (ع) میفرمایند: «مَنْ هَمَّ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَيْرِ فَلْيُعَجِّلْهُ فَإِنَّ كُلَّ شَيْءٍ فِيهِ تَأْخِيرٌ فَإِنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيهِ نَظْرَةً؛ هرکس تصمیم کار خیری را گرفت، باید زود آن را انجام دهد، چون هر کاری که به تأخیر بیفتد، شیطان در آن راهی برای دخالت پیدا میکند». این نظره شیطان، بهمعنای فرصتی برای اوست تا با ایجاد شک و تردید، ترس و ناامیدی، یا مشغولکردن فرد به امور دیگر، مانع از تحقق آن خیر شود. این تأخیر میتواند چند دقیقه، چند ساعت، یا حتی بیشتر باشد، اما هر لحظه تأخیر، دیوار حفاظتی ارادۀ مؤمن را ضعیفتر میکند.
وعدههای شیطان بزرگ
در روزهای جنگ تحمیلی اسرائیل که چند ماه پیش بر علیه مردم آزادیخواه ایران اتفاق افتاد، وقتی که صدای تهدید و تحریم در گوشها میپیچید، شیطان با همان دو حربۀ همیشگی خود به سراغمان آمد و در گوش هر یک از ما زمزمه میکرد: «داراییتان را برای خودتان نگه دارید. این روزها آیندهای نامعلوم دارد. اگر اموالتان را در این راه خرج کنید، فقیر خواهید شد. تا چند روز دیگر همهچیز کم و نایاب خواهد شد. مایحتاج خانهتان را از الان بخرید و در خانه ذخیره کنید. مبادا به دیگران پناه دهید. تنها به فکر خود باشید و لوازم ضروری را تا چند ماه آینده یکجا تهیه کنید». این ترس از فقر و آینده، همان سلاح شیطان برای ازکارانداختن محاسبات درست ماست و راهحلهای غلط و خودخواهانه را پیش پایمان میگذاشت.
در روزهای سختی که ظالمانه بر مردم ما گذشت و دشمنان تصور میکردند که کشور به هرجومرج و اغتشاش کشیده خواهد شد، شما به جهان آموختید که عزت واقعی در بخشش و ایثار است، نه در طمع و خودخواهی.
اما این شیاطین بزرگ غربی (آمریکا و اسرائیل) ما را رها نمیکنند. آنها همه تلاش خود را میکنند تا دستگاه محاسباتی ملت ما را از کار بیندازند؛ همانگونه که در بیانات رهبر معظم انقلاب (مدظلهالعالی) آمده است: «تأثیر شیطان در دستگاه محاسبۀ ما، از راه تهدید و تطمیع است؛ از یک طرف ما را میترساند: «إِنَّمَا ذَلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ» یکی از کارهای شیطان ترساندن است: «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ» شما را از فقر میترساند». از طرف دیگر تطمیع است. ازسویدیگر، شیطان وعده میدهد، وعدههای فریبنده: «يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ»، وعده میدهد، آرزوها را در دلها بیدار میکند، زنده میکند، یک آیندۀ رنگی، دروغین را جلوی چشم انسان مجسم میکند تا انسان را بهسمت خودش بکشد. این تطمیع و تهدید، هر دو از ناحیۀ شیطان و اولیای شیطان است.
دشمنان ما (آمریکا و اسرائیل) شیطان بزرگ هستند و همین کار را با ما میکنند. از یک طرف مدام ما را تهدید نظامی و اقتصادی میکنند تا بترسانند و از طرف دیگر، از راههای گوناگون، وعدههای فریبنده میدهند که اگر دست از مقاومت و اصول خود بردارید، زندگیتان رونق میگیرد و پیشرفت میکنید. این همان شیوهای است که قرآن بیان کرده است. تهدیدهای گوناگون ازجمله تحریمهای اقتصادی، فشارهای سیاسی و عملیاتهای روانی صورت میگیرد تا مردم را بهسمت ناامیدی و ترس سوق دهد.
در کنار این تهدیدها، آمریکا از حربۀ تطمیع نیز استفاده میکند. این تطمیع در معنای وسیع کلمه هستند؛ وعدههای فریبنده و ظاهراً جذاب، مبنی بر همکاری، رفع تحریمها و بازشدن مسیر پیشرفت: «اگر از آرمانهای خود کوتاه بیایید، درهای پیشرفت را به روی شما بازمیگردانیم و رفاه را به کشورتان بازمیگردانیم.» و «اگر از ارزشهای خود دست بکشید، آزادیهای بیشتری به دست میآورید.» این وعدهها، در واقع دعوتی است به خیانت به ارزشهای انقلابی و آرمانی برای بهدستآوردن آسایش و رفاه طبقاتی که برای بخش محدودی از جامعۀ ما فراهم شود و اکثر مردم را در بدبختی و گرفتاری نگه دارد. همانکه امروز در آمریکا شاهد آن هستیم. این تطمیع، همانند امر به فحشا، انسان را وسوسه میکند که برای فرار از فقر و سختی، از اصول خود دست بکشد.
حالا نوبت شما بانوان گرامی است که همواره نقش بیبدیلی در رهبری عواطف اجتماعی و ارادۀ مردم ایران داشتهاید! این شما هستید که باید مراقب باشید تا شیطان نتواند دستگاه محاسباتی مردممان را در خانواده و جامعۀ خود مختل کند. هر بار که این وعدههای توخالی آمریکا را در رسانهها شنیدید، کافی است که یک پرسش ساده را از خود و اطرافیانتان بپرسید: «آمریکا که خود را دلسوز مردم ایران نشان میدهد و از آبادانی کشور ما سخن میگوید، چرا داروهای موردنیاز بیماران پروانهای را تحریم کرده است؟ این کودکان مظلوم و زنان و کودکان ۱۲ روزه، چه گناهی را با بمباران مستقیم و با پشتیبانی سگ زرد (آمریکا) به شهادت رساندند؟!» و همچنین بپرسید: «رژیم اسرائیل که خود را فرشتۀ نجات و حامی ملت ایران معرفی میکند، چرا در جنگهای ۱۲ روزه، زنان و کودکان را با بمباران مستقیم و با پشتیبانی سگ زرد (آمریکا) به شهادت رساند؟». بیتوجهی و پاسخ به این پرسشهای روشن، مانع میشود که در دام وعدههای فریبنده و دروغین این شیاطین بزرگ غربی گرفتار شویم.