گنجِ رنج؛ تحریم، تهمت و یک باور قرآنی
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، امین پسری است که بعد از یک دعوای خیابانی با دوستش امیر، با صورت زخمی به خانه برمیگردد. مادرش متوجه زخم لبش میشود و امین که تا به حال به مادرش دروغ نگفته بود، حقیقت را بازگو میکند. او میگوید که با امیر دعوا کرده چون پدر امیر به پدرش (دکتر) تهمت زده که از دولت پول گرفته بدون اینکه نتیجهای در تحقیقاتش داشته باشد. مادرش او را دلداری میدهد و شب هنگام موضوع را با همسرش در میان میگذارد. پدر امین که محققی متعهد و شبانهروزی است، تصمیم میگیرد فردا با پسرش صحبت کند.
آنها به رستوران میروند و پدر فرصت را غنیمت شمرده، درباره پروژه تحقیقاتیاش و سختیهای تولید دارو در شرایط تحریم برای امین توضیح میدهد. او به امین میگوید که عدهای از روی نادانی و عدهای از روی دشمنی سنگاندازی میکنند. امین ناراحت است از اینکه همکلاسیها و معلمها فکر بدی درباره پدرش پیدا کنند. اما پدرش با اشاره به آیه قرآن «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» به او میآموزد که عزت فقط دست خداست و اگر کسی برای خدا کار کند، خداوند خودش از او دفاع میکند و عزتش را میدهد.
او برای امین از شهید بهشتی میگوید که چگونه با وجود انبوه تهمتها و ناسزاها هرگز از خود دفاع نکرد، چون ایمان داشت خداوند از او دفاع خواهد کرد. او داستان مقام والای شهید بهشتی در برزخ و اجازهورود به حرم امام حسین (ع) را برای امین تعریف میکند. امین آن روز شاید همه حرفهای پدرش را درک نکرد، اما بعدها وقتی پدرش موفق به ساخت داروی تحریمی شد و جان بسیاری از کودکان را نجات داد و همه از او تمجید کردند، با تمام وجود فهمید که عزت واقعی را فقط خداوند به بندگان مخلصش عطا میکند.
کلید انداخت و خیلی آروم در رو باز کرد. سرک کشید توی خونه و دید مامان داخل آشپزخانه مشغول کارهایشه. میخواست بدون سروصدا بره توی سرویس بهداشتی و خون گوشۀ لبش رو بشوره تا مادرش متوجه نشه. پاورچین پاورچین راه میرفت که یهو مادر برگشت و گفت: «امین جان! داری چی کار میکنی؟» امین دست و پاش رو گم کرد. هنوز هیچی نگفته بود که مامان دوید سمتش و گفت: «صورت چرا خونه مامان!»
- چیزی نیست مادر!
- گوشۀ لبت پاره شده، چیزی نیست چیه؟
امین که تا حالا به مادرش دروغ نگفته بود، تصمیم گرفت جریان رو تعریف کنه.
- با امیر شاهانی دعوا کردم.
- سر چی آخه؟ چرا شما هر روز میافتین به جون هم؟
امین رگای گردنش متروم شد و گفت:
- این بار فرق میکرد. تهمت بدی به بابا زد و مجبور شدم باهاش دعوا کنم.
- چه تهمتی؟
امین درحالیکه از ناراحتی سرخ شده بود، گفت:
- بین بچهها چون انداخته که بابا به بهونهٔ پروژهٔ پزشکی، از دولت پول گرفته و کشیده بالا. چون دو سال هم هست که تحقیقاتشون نتیجه نمیده، بچهها میگفت: «آگاه شاهای دروغ میگه چرا بابا این همه مدت هیچ کاری نکرده.» مامان بچهها میخندیدن و میگفتم: «ما هم میتونیم پول بگیریم و کار نکنیم.»
مامان که به این حرفها عادت کرده بود، امین رو دلداری داد و آروم کرد. اما باید درباره این موضوع با بابا حرف میزد. برای همین اون شب بیدار موند تا پدر امین برسه. دکتر هم مثل همیشه بعد از ساعت 12 شب اومد. طبق عادت همیشگی با لبخند وارد شد و گفت:
- سلام خانم! چرا بیدارین؟
- چند دقیقه میخوام حرف بزنیم اگه ممکنه.
نشستن دور میز و مادر قضیه رو برای دکتر تعریف کرد. ایشون هم بعد از تأمل کوتاهی گفت: «فردا بعد از مدرسه میرم دنبال امین و باهاش حرف میزنم؛ حل میشه خاتون، نگران نباش.»
ظهر فردا امین دید پدر اومده دنبالش. تعجب کرد. آخه جز جمعهها که بابا میگفت: «از شهید بهشتی یاد گرفتم که جمعهها مال خانواده باشه.» بقیه روزها ایشون رو نمیدیدن؛ چون شبها وقتی میاومد که امین خواب بود و روزها قبل از بیدارشدنش میرفت.
- بهبه! چه عجب باباجونمون رو دیدیم.
- (بابا با لبخند) اولاً سلام! ثانیاً انگار جز دعوا کردن، تیکهانداختن هم یاد گرفتی.
امین خندید و گفت: «ببخشید! سلام» و سریع سوار شد.
- خوب! بریم رستوران؟
- واقعاً؟ مامان چی؟
- از مامانجونت اجازه گرفتم امروز پدر و پسری بریم رستوران، قبول؟
امین با ذوق گفت: «چی بهتر از این».
رستوران سریع میز دونفره نشستن، رستوران شلوغ بود و پدر مدت زمان آمادهشدن غذا رو مناسب دید برای حرفزدن با پسرش.
- امین، بابا! میخوام بیمقدمه برم سر اصل مطلب. من و دوستها دوساله داریم روی یه دارویی کار میکنیم که تولیدش سخت؛ چون هم امکانات ساختش رو نداریم، هم تحریمی. البته توکلمون به خداست و میسازیمش ان شاءالله. ولی این وسط یه عده از سر نادونی که فکر میکن باید دستبهدامن غرب و آمریکا باشیم و یه عده از سر دشمنی با کشور، سعی میکن جلوی پامون سنگ بندازن. [امین با چشای گردشده] شاهانی میگفت باباش اون حرفها رو بهش گفته. یعنی باباش منافقه.
دکتر حرف امین رو قطع کرد و گفت: من اسم آوردم؟ اصلاً چی کار داری کی منافقه یا نادون یا هرچی؟ اصل مطلب این که تو باید بدونی بابات داره به کشور خدمت میکنه و به سهم خودت باید سختیهای این مسیر رو به جون بخری بهخاطر ایران عزیزمون. ما هم به نتایج خوبی رسیدیم و به زودی موفق میشیم ان شاءالله.
- اما بابا من تحمل ندارم ببینم پرده دروغ توی ذهن هم کلاسیها و معلمها خراب بشه.
- عزت دست خداست بابا! این وعده قرآنه: «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» خدا میگه عزت رو من میدم نه کسی دیگه. بعد مگه میشه کسی برای خدا کار کنه و خدا بهش عزت نده پسرم؟ جای این کارها دعا کن پدرت خالصانه برای خدا کار کنه؛ اون وقت این حرفها بی اثر میشه.
آقای دکتر انگار یهو یاد یه چیزی افتاده باشه، گفت: یادته یه روز توی بهشتزهرا یکی از خادمها میگفت من هر حاجتی مثل کربلا و دیدار حضرت آقا و... داشتم، با توسل به شهید بهشتی از خدا گرفتم؟ فکر میکنی شهید بهشتی الکی به این مقام رسیده؟ خون دلها خورده بابا. به محافظهای ایشون میگفتن: «شما دارین از یه آمریکایی محافظت میکنین.» پاسدارهای محافظ میگفتن: «ما تحمل نداریم ساکت باشیم» و میخواستن به جای دیگهای منتقل بشن. آخه شهید بهشتی اجازه نمیداد که محافظین با توهینکنندهها برخورد کنن. راننده اتوبوسی، همسایه آقای بهشتی بود. یه روز دید مسافرها دارن میگن: «آقای بهشتی داره توی کاخ اسدالله علم زندگی میکنه!» بنده خدا خوشش جوش اومد مسیرش رو کج کرد و همه مسافرا رو برد دم در خونه شهید بهشتی و نشونشون داد و گفت: «این خونه بهشتیه.» یکی از نزدیکان شهید میگه: «بیش از ۲۲ نامه به دستم رسید که تماماً حرفهای رکیک و ناسزا بود؛ بهش گفته بودن آمریکایی. میگفتن خونه ۱۵ طبقه و زن اروپایی داره. یه روز بهشون گفتم: شما چرا در مقابل این همه توهین از خودتون دفاع نمیکنید؟ اما شهید بهشتی در جوابم آیهای رو خواند و فرمود: فلانی! من نباید از خودم دفاع کنم، بلکه باید اون قدر ایمانم رو قوی کنم که خداوند ازم دفاع کنه و جواب اینارو بده؛ چون وعده خدا حقه، من به این وعده اعتقاد دارم.»
بهشتی میدونست و باور داشت که عزت رو خدا میده پسرم. آخر سر خدا جوری عزیزش کرد که هم تمام تهمتها محو و فراموش شد و هم به مقامی رسید که مادرش میگه: «وقتی پسرم شهید شد، یکی از علمای تهران به دیدنمون اومد و گفت: من دوست داشتم جایگاه شهید بهشتی رو توی برزخ بدونم. یه شب در عالم رؤیا دیدم که رفتم به زیارت کربلا. حال عجیبی بود و میخواستم سریع برم حرم. همین که به حرم نزدیک شدم، یکی از خادمها به سمت اشاره کرد و گفت: اون آقا باید اجازه بده تا بتونی وارد حرم بشی. با تعجب نگاه کردم و دیدم شهید بهشتی اونجا نشسته و ایشون اذن ورود به حرم امام حسین (ع) رو صادر میکنه.»
شاید امین اون روز حرفهای بابا رو کامل درک نکرد؛ اما وقتی بابا موفق شد داروی دوستش رو بسازه و سبب نجات خیلی از بچههایی بشه که توی تحریم اون دارو جونشون رو از دست میدادن و وقتی دید همه معلمها و هم کلاسیها و اهل محل از باباش تمجید میکنن و دیگه خبری از تهمتها نیست، با تمام وجود فهمید که عزت رو فقط خدا میده و باید با بندگی خداوند به دستش آورد. به قول قرآن: «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا.»