۰۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۵:۵۲
کد خبر: ۸۰۷۷۹۷
زندگی با آیه ها؛

مأموریتی که با یک جمله متحول شد

مأموریتی که با یک جمله متحول شد
قبل از اعزام به زاهدان، برای خداحافظی و گرفتن توصیه خدمت حاج‌آقا محمدی، عالم بزرگ مسجد محل رسیدم. ایشان که عجله داشتند، در همان لحظه بدرقه من را بغل کردند و با لبخند گفتند: «به سلامتی! مراقب باش اونجا سرباز اسرائیل نشی».

به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، هفتۀ وحدت بود و دعوت شدم به سخنرانی توی یه دبیرستان. تا حالا تجربۀ صحبت توی یه مراسم رسمی رو نداشتم و نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم؛ اما تا وارد شدم صحبت‌های اختلاف برانگیز چند تا از بچه‌ها دربارۀ شیعه و سنی و بدوبیراه گفتنشون به وحدت، انگار نشونه‌ای بود از طرف خدا تا با خاطره حاج‌آقا محمدی سخنرانی رو آغاز کنم. رفتم پشت تریبون و بعد از بسم الله، بی‌مقدمه گفتم که بچه‌ها! من برای انجام یه مأموریت قرار بود اعزام بشم به سیستان و بلوچستان. اون ایام یه عالم بزرگ توی مسجد محل مون داشتیم به نام حاج‌آقا محمدی. گفتم برم هم ازشون خداحافظی کنم، هم اگر توصیه‌ای دارن، بشنوم؛ اما از شانس بد من، حاج‌آقا بعد از نماز جلسه داشت و با عجله داشت مسجد رو ترک می‌کرد. خودم رو رسوندم دم در و با صدای بلند گفتم: «حاج‌آقا! من دارم چند سالی برای مأموریت می‌رم زاهدان، اگه ما رو ندیدین، حلال کنین.» یهو دیدم به سرعت برگشتن سمت من؛ بغلم کردن و با لبخند گفتن: «به سلامتی! مراقب باش اونجا سرباز اسرائیل نشی.» بعد هم با عجله خداحافظی کردن و رفتن. می‌دونستم ایشون حرف بی‌حساب نمی‌زنن؛ برای همین کلّ ذهنم ریخت به هم. با خودم گفتم: «من پاسدارم و دشمن صهیونیست‌ها، این چه حرفی بود حاج‌آقا زد؟!» 

خلاصه رفتم و رسیدم زاهدان. به محض ورود به ساختمون سپاه، چشمم خورد به عکس شهید شوشتری. زیر عکستون هم نوشته بود: «سردار وحدت.» راستش شناخت چندانی از ایشون نداشتم، فقط می‌دونستم زحمت خیلی زیادی کشیدن برای سیستان و بلوچستان. [صبح روز بعد] وقت کم بود و کار زیاد. نباید فرصت رو از دست می‌دادم. لیستی که قبل از اومدن به سیستان و بلوچستان از بچه‌شیعه‌های فعال استان آماده کرده بودم رو گذاشتم جلو؛ اما نمی‌دونم چرا هر چی بهش نگاه می‌کردم، دوباره این جمله توی ذهنم پیچید که: «مراقب باش سرباز اسرائیل نشی». بلافاصله گوشیم رو برداشتم و شماره حاج‌آقا محمدی رو گرفتم. بعد از سلام و احوالپرسی، ازشون پرسیدم: 

- می‌شه بگین منظورتون از اون جمله چی بود؟ من سپاهی‌ام. مگه پاسدار هم سرباز اسرائیل می‌شه؟ حاج‌آقا خندید و گفت: «پاسدار و غیرپاسدار نداره، حتی یه آیت‌الله هم اگه مراقب نباشه، ممکنه بشه سرباز اسرائیل.» 

- می‌شه جوری بگین منم بفهمم حاج‌آقا؟ 

- یه آدرس بهت می‌دم. برو اونجا. یکی از علمای اهل سنت تو استان‌. بگو حاج‌آقا محمدی من رو فرستاده و گفته: «توی یه جمله شهید شوشتری رو توصیف کنین.» جواب سوالت رو توی حرف‌هاش پیدا می‌کنی ان‌شاءالله. آدرس رو گرفتم و رفتم اونجا. مولوی اهل سنت وقتی فهمید پاسدارم، استقبال خیلی گرمی کرد و در جواب سؤالم گفت: سال‌ها پیش یه رویه غلطی توی استان ما وجود داشت و اونم این‌که فضاهای نظامی رو از اهل سنت خالی کردن و دیگه اهل سنت رو جذب نمی‌کردن. از طرفی گروهک‌های تروریستی جوون‌های استان رو با روش‌های جذاب، جذب و روی اعتقاداتشون اثر می‌ذاشتند. خُب وقتی این‌جوری بشه، نتیجه معلومه. قبلاً که بچه‌های اهل سنت جذب ارگان‌های نظامی می‌شدن، هم دلبستگی‌شون به کشور و نظام زیاد می‌شد، هم اگه با هاشون به خاطر تخلفی برخورد می‌شد، نمی‌گفتن از سر دشمنی شیعه و سنیه؛ اما وقتی پای اهل سنت رو از این فضاها بریدن، دشمن هر چی خواست بهشون زد و اختلاف شیعه و سنی رو روز به روز بیشتر کرد؛ ولی شهید شوشتری که اومد، این رویه رو تغییر داد. هم به معیشت اهل سنت رسید، هم توی فضاهای مختلف نظامی و امنیتی ازشون استفاده کرد. برای همین نه تنها امنیت زیاد شد؛ بلکه جوری دل‌های مردم رو به هم نزدیک کرد که وقتی به شهادت رسید، اهل سنت هم داغدار شدن. 

هنوز جواب سؤالم رو نگرفته بودم؛ برای همین بعد از جلسه با عالم اهل‌سنت، به حاج‌آقا محمدی زنگ زدم و گفتم: «توی حرفای مولوی جواب سؤالم نبود.» ایشونم خندید و گفت:

«روی هوشت بیشتر از این حساب کرده بودم آقا سعید! ببین پسرم! تا حالا از خودت پرسیدی چرا دشمن فقط امثال شهید شوشتری رو به شهادت می‌رسونه؟ یا چرا اون دسته از علمای اهل سنت که طرفدار وحدت هستن، ترور می‌شن؟ چون بقای دشمن توی اختلاف شیعه و سنیه. ما مسلمون‌ها وقتی به جان هم بیفتیم، دیگه به مبارزه با دشمن فکر نمی‌کنیم و دشمن‌ها مؤمن امنیت پیدا می‌کنن. برای همین خدا توی قرآن می‌گه: «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ»؛ یعنی شیطون و شیطون‌صفت‌ها سعی می‌کنن بین مسلمین اختلاف بندازن تا خودشون از بین نرن. پس هرکسی به اختلاف شیعه و سنی دامن بزنه، ناخواسته می‌شه سرباز اسرائیل. تو باید حساب اهل سنت رو از تندروهای افراطی و وهابی جدا کنی. ما کلی شهید از اهل سنت داریم. پس مثل شهید شوشتری از هر راهی برای حفظ وحدت استفاده کن.» 

خیلی توصیهٔ مهمی بود. حاج‌آقا دقیقاً دست گذاشت روی مسئله‌ای که ناخواسته ازش غافل بودم و می‌خواستم فقط با شیعه‌های استان کار رو پیش ببرم؛ اشتباهی که به قول مولوی اهل سنت، اختلاف درست می‌کرد و نفعش به دشمن می‌رسید. برای همین اولین کاری که تصمیم گرفتم انجام بدم، تغییر لیست فعالیت‌هام تو استان بود. باید وقت می‌ذاشتم برای پیدا کردن نیروهای فعال مسلمون و عاشق ایران؛ چه شیعه باشن، چه اهل سنت. 

تو اون‌موقع‌هایی هم که کارم سخت بود و خطرآفرین، حاج‌آقا محمدی هر از گاهی با نقل خاطرات شهید شوشتری بهم روحیه می‌داد. مثلاً یه روز که از سختی کار خسته شدم، بهم گفت: مقام معظم رهبری توی دیدار با خانواده شهید شوشتری فرمود: «بعد از جنگ خیلی‌ها به حاشیه رفتن، اما شهید شوشتری همون‌جوری که بود، موند.» بعد گفت: «هیچ‌کس برای من شهید شوشتری نمی‌شه.» آقا اشاره کردن به محاسن شهید و فرمود: «فکر نکنید محاسن سفید پدرتون به خاطر سن و سالش بوده؛ محاسن ایشون این اواخر به خاطر دیدن مشکلات مردم سفید شد.» 

شنیدن این خاطره خستگی رو از تنم خارج کرد؛ چون می‌دونستم دارم همون مسیری رو می‌رم که شهید شوشتری رفته و با تمام سختی‌هاش، ایشون رو به سعادت ابدی رسونده؛ پس منم اگه سعادت و شهادت می‌خوام، نباید کم بیارم. یه جا دیگه هم خوندم که خود شهید شوشتری گفته بود: «بعد از پیروزی توی عملیات مرصاد، امام خمینی فرمود: «اگر قابل باشم، روز قیامت شوشتری رو قطعاً شفاعت می‌کنم.»» پس دلم قرص شد، تصمیم گرفتم بمونم و مثل شهید شوشتری با حفظ وحدت، مشت محکمی باشم به دهان شیطون و شیطون‌صفت‌ها؛ بلکه شفاعت امام و شهدا شامل حال منم بشه.»

ارسال نظرات